زن چاقی که عقب تاکسی نشسته بود با مرد کناری اش سر راههای از بین بردن ترافیک بحث میکرد.
زن میگفت باید دنبال راههای زیر بنایی بود و مرد میگفت باید دنبال راههای فرهنگی گشت و فرهنگ سازی کرد.
من گفتم :" فرهنگ سازی هم زیر بنایی است ولی ترافیک بیشتر از فرهنگ سازی به خیابان سازی احتیاج داره."
راننده که میخواست اخبارو گوش کنه صدای رادیو رو زیاد کرد.
جوان که صدای دوستش را نمیشنید از راننده خواست که صدای رادیو را کم کند.
راننده که میخواست اخبار را بشنود به ما گفت:" یواش تر."
همان موقع مگسی بزرگ از پنجره آمد تو و ویز ویز کنان مشغول چرخیدن شد.
زن به مرد کناریش گفت:" به این مگس بگید بره بیرون."
مرد گفت:" بله؟"
زن گفت:" بی زحمت به این مگس بگید بره بیرون."
مرد گفت:" مگس لطفن برو بیرون."
زن گفت:" منو مسخره میکنید؟"
و به پسر جوان گفت:" بی زحمت این مگس رو بندازید بیرون."
پسر جوان گفت:" من از مگس چندشم میشه. شما بگیریدش من میندازمش بیرون."
زن گفت:" مرده شور برده چه تند تند هم این ور اون ور میره."
همیم موقع مگس روی دماغ زن نشست.
زن فریاد کشید:"اه...اه برو گمشو کثافت."
مگس از روی دماغ زن بلند شد روبروی ما زیر آینه ایستاد و رو به ما گفت:" ویز ویز ویز...ویز...ویز."
زن به مرد گفت:" چی داره میگه؟"
راننده گفت:" داره ویز ویز میکنه."
زن گفت:" نمیشه کشتش؟
مگس گفت:" ویز؟... ویز ویز ویز ویز."
و بعد از پنجره بیرون رفت.
زن گفت:" آخیش خوب شد رفت."
راننده گفت:" آمد مگسی پدبد و ناپیدا شد."
چند دقیقه ای سکوت شد.
بعد صحبتها را از سر گرفتیم.
زن گفت:" ویز ویز ویز..."
مرد گفت:" ویز ویز."
من گفتم:" ویزویز"
پسر جوان آرام با موبایل ویز ویز میکرد و راننده به ویز ویز رادیو گوش میکرد.
توی ایستگاه همه پیاده شدیم و ویز و ویز و ویز...
سروش صحت
پ.ن"زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد./
بلبلی
بر شاخسار نغمه ها
میتراود در جهان
میرهاند از عمق جان
شور آواهای مستی
ذوق شیدایی و عشق
در افق های جهان بیکران
آن هزار نازنین
در ترنم های رنگین
بر حریر نغمه های جاودانی
وجد و سوز و شوق های آن جهانی
بر دمد از عمق جانش
رازهای عاشقانه
یاد آرد از ازل
-ز آغاز بامدادان ازل
میکشد سوی ابد
پروازهای مرغ جان
بر آستان حضرت عشق
مینهد یاوه
خنجری بر حنجره
تا "فرو شوید" نوا
تا "فرو کوبد" صدا
بی خبر
از رازهای این جهانی
زعم آن کوته نظر
تا که زیبایی و عشق
در جهان باقی ست
تا نفسها در بدن داری
پرواز ده مرغ جان
در فضای نغمه ها
تا شکوفه بر درخت
سبز میخواند ترا...
بهروز صاحب اختیاری
پ.ن" خوب گوش کردن را یاد بگیریم شاید فرصتها بسیار آهسته در بزنند./
بنا بر گزارش بخش خبر بيست و سي شبكه "XYZ" در آمريكا! شخصي در تماس با اين شبكه ادعا كرده است كه نامش مايكل جكسون بوده و در سلامت كامل به سر ميبرد و عكسها، تصاوير و كليپهايي كه شبكه هاي مختلف جهاني پخش ميكنند متعلق به اوست. وي همچنين ادعا كرده كه هم اكنون در يكي از كشورهاي آفريقايي سكونت دارد و به زودي به آمريكا خواهد رفت و از كساني كه به دروغ وي را كشتاندند! شكايت خواهد كرد. مايكل همچنين در بخشي از اظهارات خود گفت:"برخي از عوامل كارشكن كه هم اكنون مشغول مرده جلوه دادن من هستند چند سال پيش نيز با مطرح كردن بحثهاي ضد اخلاقي و تعرض به بعضي قربانيان كم سن از سوي اينجانب قصد تخريب چهره بنده را داشتند كه در همينجا هر گونه اتهام را محكوم كرده و آن را تكذيب ميكنم."
اين خواننده همچنين با اشاره به يكي از كليپهاي خود"تريلر" گفت:" من دو دهه پيش اين امر را پيش بيني كرده بودم و با ساخت اين كليپ هشدار داده بودم كه از داخل گور ميتوانم بيرون بيايم! ولي در آن زمان توجهي به اين امر نشده بود."
لازم به ذكر است كه چند ماه پيش برخي از لابي هاي آپارتايد خبري مبني بر فوت اين خواننده عنوان كردند و با ارائه تصاوير مبهمي از آمبولانس! سعي داشتند فرضيه كشته شدن وي را حقيقي جلوه دهند. در عين حال اين گروه با اجراي كنسرتي در لس آنجلس و قرار دادن تابوتي مفخر سعي داشتند اذهان عمومي را گمراه كنند كه خوشبختانه با هوشياري مردم اين توطئه ناكام ماند. اين شبكه تلويزيوني همچنين در پي تحقيقاتي وسيع دريافت كه در كل جهان 5 نفر به نام مايكل جكسون وجود دارند كه 4 نفر آنها در شاخ آفريقا و يك نفر نيز در آلاسكا سكونت دارد و هيچ كدامشان حالا حالاها خيال مردن ندارند!
همايون حسينيان
پ.ن: من از زندگي توقع بي طرفي ندارم.
ول كنيد اسب مرا
راه توشه سفرم را و نمدزينم را
و مرا هرزه درا،
كه خيالي سركش
به در خانه كشانده ست مرا
رسم از خطه ي دوري، نه دلي شاد در آن
سرزمين هايي دور
جاي آشوبگران
كارشان كشتن و كشتار، كه از هر طرف و گوشه آن
مينشانيد بهارش گل با زخم جسدهاي كسان.
فكر ميكردم در ره، چه عبث
كه از اين جاي بيابان هلاك
ميتواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بد و خوب كه هست
و بگيرد مشكل آسان
و جهان را داند
جاي كين و كشتار
و خراب و خذلان
ولي اكنون به همان جاي بيابان هلاك
بازگشت من ميبايد، با زيركي من كه به كار
خواب پر هول و تكاني كه ره آورد من از اين سفرم هست و هنوز
چشم بيدارم و هر لحظه بر آن ميدوزد
هستي ام را همه در آتش بر پا شده اش ميسوزد
از براي من ويران سفر گشته مجال دمي استادن نيست
منم از هر كه در اين ساعت غارت زده تر
همه چيز از كف من رفته به در
دل فولادم با من نيست
دل فولادم را بي شكي انداخته است
دست آن قوم بد انديش در آغوش بهاري كه گل اش گفتم از
خون و ز زخم
وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم
_ناروا در خون پيچان
بي گنه غلتان در خون_
دل فولادم را زنگ كند ديگرگون
نيما يوشيج
هفته اي كه گذشت ايرانيان هنرمند و ورزشكار دو جايزه مهم گرفتند و دو واكنش متفاوت از خود نشان دادند.
پرويز پرستويي بازيگر سينما جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره باتومي را به خاطر بازي در فيلم بيست دريافت كرد و آن را به مردم ايران اهدا كرد. از آن طرف هم حميد سوريان قهرمان كشتي فرنگي آسيا شد و مدالش را به م.ا تقديم كرد. بنابراين اين دو چهره هنري و ورزشي به خاطر واكنش به جوايزشان در كانون خبرها قرار گرفتند.
پ.ن: اندک آسیبی که دیگران میتوانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند در برابر شادی ای که در زندگی میابیم و احساس میکنیم هیچ است. دیگر لازم نیست جوشنهای سنگین به تن کنیمُ سپرهای آزارنده به دست بگیریم و سلاح های خطر بار برداریم. معصومیت از ما محافظت خواهد کرد.
پائولوکوئیلو
جمله قشنگیه ولی به نظر شما واقعیت داره؟؟؟
الان يك هفته اي ميشه كه نن جون بعد از اينكه براي مشكل آسانسور پيش مديريت محترم رفته بود و چند روز پيداش نبود، بدون كوچكترين حرفي از علت مفقود شدنش برگشته و اين چند روز هم تفريحش شده تلويزيون و وقتي تلويزيون رو روشن ميكنه فقط بخش تبليغاتشو نگاه ميكنه ولي گمونم اين آگهي ها برعكس عمل ميكنن. چون حتا يه دونه از اين كالاهارو نميخره.
ديروز وقتي كه ننه جون من از خريد برگشت ديدم كه خلاف انتظارم چيزهايي خريده كه اطلن انتظارشو نداشتم. مثلن به جاي آب معدني، نوشابه خريده حالا جالب اينكه مشكل قند هم داره.
ميگم:" ننه جون واسه چي نوشابه خريدي؟"
ميگه:" آب معدنيش واتا بود."
ميگم:" خوب مگه چه اشكالي داره؟"
ميگه:" آب معدني واتا ميگن مال فلان ورزشكار آدمو چاق ميكنه. من هم به خاطر رژيم نميتونم اينقدر ناپرهيزي كنم!"
ميگم:" اين چه ربطي به نوع آبش داره؟ آب آبه هيچ فرقي هم با هم ندارن."
ميگه:" چرا خيلي فرق دارن"
بعد يهو حرفشو عوض ميكنه و ميگه:"راستي فلاني هم اخراجي شد؟"
گفتم:" اخراجي نشد تو اخراجي هاي 1و 2 بازي كرده."
بهم ميگه:"..."
من هم وقتي ديدم داره حرفاي مورد دار ميزنه سريع رفتم يه قرص آرامبخش كه مدير ساختمون بهم هديه كرده بود براش آوردم و در يك حركت غافلگير كننده اونو با همون نوشابه اي كه خريده بود دادم خورد. پس از چند لحظه ديدم قيافه اش مهربون تر شده و همش ميخنده!
بعد رو ميكنه به من و ميگه:" ننه جون اين قرصي كه بهم دادي داره منو از دغدغه هاي اين دنيا خارج ميكنه و الان احساس پرواز دارم!"
من هم بهش گفتم:" ديگه نميخواي از هنرپيشه اي ورزشكاري حرف بزني؟"
ميگه:" نه ننه جون! منو چه به اين حرفا."
من هم آروم بردمش تو اتاقش كه كمي بخوابه.
همايون حسينيان
بر آبها دست ميكشم
بر پوست درختان
بر سنگها، صخره ها، علفها
بر آن چيزها كه در خيال من است و
اكنون اينجا نيست
پاهاي ورم كرده را
بر كف سيماني ميسايم
لكه هاي خون را
از جداره ناخن ها بيرون ميكشم
و چهره از ياد رفته ام را
در پياله اي آب مينگرم
كه در خاطره هاي من هست و
اكنون اينجا نيست
بايد به ياد بياورم چهره خود را
بايد به ياد بياورم صداي زنم را
بايد با دخترم براي راهپيمايي فردا قرار بگذارم
بايد زير و بم صداي كسانم را مرور كنم
بايد اين خرچنگ را از گلوي خودم بردارم
بايد حنجره ام را از اين كرختي خلاص كنم
بايد آواز بخوانم، فرياد برارم، جيغ بكشم
بايد در اين مربع كوچك
تا ميتوان ضربدر بزنم
بايد نام خودم را
نام كسانم را
نامه دخترم، زنم، پسرانم را
بايد نام بقال محله، خيابانهاي شهر،
پاركها، كوچه ها، كافه ها، كتابفروشيها
بايد تمام نامهاي رو به فراموشي را
روزي هزار بار تكرار كنم
بايد به ياد بياورم "من"ام را
بايد به ياد بياورم لبخندم را
بايد به ياد بياورم ليوان را، ملافه را
چاي صبح را، نان برشته را
كتاب را، روزنامه را، خودكار را
بايد به ياد بياورم
بايد به ياد بياورم
من انسانم
تكرار ميكنم...تكرار ميكنم
انسان
...
انسان
...
من انسانم!
بايد به ياد بياورم!
حافظ موسوی
اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن، شايد آه و آخي زير سنگيني پاهايت باشد. دستهايت را از اين تكيه گاه جدا كن، شايد بخواهد نفسي بكشد و كمري راست كند. سنگيني بار زمانه و تاريخ را در پشته كرده و بر پشت نهاده بي هيچ چشمداشتي سالهاست كه ايستاده.
پاهايت را بردار، آهسته، آهسته تر گام بگذار، آهش اگر برخيزد نفرين آيندگان دامنت را خواهد گرفت. ميدانم زمان خوبي براي پند دادن نيست. ميدانم آمده اي مسافرتتا بند و زنجيرها را بگسلي تا از همه روزمرگي ها رها شوي تا دمي بياسايي. اما اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن شايد لازم نباشد پا بر گرده اش بگذاري.
ايران سرزمين تاريخ و طبيعت است. نميدانم در اين مسافرتي كه رفتي تاريخ را شنيدي؟ طبيعت را ديدي؟ يا اين كه تاريخ زير پاهايت خاك شد و طبيعت له.
جاي جاي اين سرزمين، هر جا كه اراده كني وترمز بزني، چيزي هست كه برايت از گذشته بگويد، جايي هست كه ريه هايت را پر از تازگي كند. گوش كن: ميشنوي زمزمه مبهم آب را؟ همهمه دلكش برگ را؟
تابستان فصل بيرون زدن از دل دود و دم و بوق و ماشين است، فصل گردش و مسافرت. اما در ميانه اين گشت و گذارها چه بخواهي چه نخواهي چيزهايي هست كه بايد مراقبشان بود:" وقتي رفتم بالاي مجسمه از من عكس بگير". "بيا بالا. از بالاي اين ديوار همه چيز معلوم است." براي گرفتن يك عكس نفرين آيندگان را به جان نخريم. كاري نكنيم كه آن تنديس يا آن ديوار، آن گنبد يا آن نقش و نگاره ها، آن طبيعت بكر دست نخورده، آب زلال رودخانه، آن همه دستكند روي ديواره كوه و ... تنها در عكسهاي شخصي من و شما باشد و آينده جز تلي خاك، بياباني بي حاصل و گندابي بد بو، چيز ديگري بهره اش نباشد.
در مسافرت امسالت روي چند ديوار تاريخي يادگاري نوشتي؟ سوار بر كدامين تنديسها عكس گرفتي؟ چند درخت تكيه گاه تاب بازيها و شيرين كاريهايت شدند؟ كدامين رود و رودخانه سطل زباله ات شد؟
عجب مسافرتي بو! رها و آسوده، بي خيال هر چند قيد و بند در خانه و محل كار هست!
اينها ديگر زمين خداست و تو آزادي هر كاري كه بخواهي بكني! راستي ما ازاديم كه هر كاري را بكنيم؟ تاريخ را خط خطي و طبيعت را پرپر؟ آيا ما آزاديم كه پوست پفك و چيپسهايمان، شيشه هاي نوشابه و بطريهاي نوشيدني را هر كجا كه خواستيم رها كنيم؟ راستي ما آزاديم كه به نام آزادي از قيد و بندهاي زندگي چند روز مسافرتمان را به كام طبيعت و تاريخ و صد البته به كام آيندگان تلخ كنيم؟
دستش از پنجره ماشين بيرون آمد، چيزي را به باد سپرد. زياد به دل نگيريد تنها يك كيسه بود پر از پوست ميوه و قوطي خالي نوشابه. ميدانيد در روز چند بار اين كار تكرار ميشود و چند نفر هر بار همين گونه ميكنند؟ ميدانيد انباشت اين روزها و ماهها چه كاخ زباله اي ميسازد؟
ميدانم كه ميدانيد. پس اگر جايي را ديديد پر از دار و درخت، اگر ترمز زديد و ايستاديد، اگر به همراه خانواده از خودرو پياده شديد و قصد پهن كردن زيرانداز كرديد اما به جاي زميني كه بايد پر از خاك پاك باشد و بوته هاي رونده، پهنه اي پر از زباله ديديد تعجب نكنيد.
اگر آه درختهاي دست و بازو شكسته، آخ آبهاي گير افتاده به دام تلنبار زباله و فغان ديوارهاي تاريخي پر از يادداشت و خاطره كامبيزها و مسعودها، آزارتان داد باز هم تعجب نكنيد. همين من و شماها اين كارها را كرده ايم. تعجب نكن، من و شما. بله من و شما.
اگر آدم خط خطي كردن تاريخ و پرپر كردن طبيعت نيستيد كافي نيست. يادتان باشد كه بايد جلوي خط خطي كردن ها را بگيريد چون نسل آينده نخواهد گفت تو اين كار را نكردي آن يكي كرد.
آينده ميگويد نسل گذشته همه چيز را از من گرفت. پس اگر ديدي كه يكي از هم نسلهايت بر گرده تنديسها، ديوارها، تاريخ و فرهنگت نشسته اگر او را از اين كار بازنداري و ساده از كنارش بگذري، تو هم به اندازه او گناهكاري.
طبيعت و گذر زمان يكي از عوامل فرسايش تاريخ و رنگ و رو رفتگيها هستند، دستهاي من و تو و لحظه اي كه گردش و مسافرت، عنوان رهايي و آسايش به خود نهاده اند را بر آن بيفزاييم چرا كه آدمي نه طبيعت است و نه زمانه. آدمي اگر نسنجيده بتازد، سيل ويرانگريست كه خان و مان، گذشته و آينده، همه را بر باد ميدهد.
در گشت و گذاريد؟ چشمهايتان را ببنديد، دستهايتان را باز كنيد، گوشهايتان را تيز كنيد، زمزمه آب، همهمه برگ، آواز باد، آواي پرندگان، همه و همه آن چيزهايي هستند كه دور از شهر به دنبالش آمده ايد.
گوشهايتان را تيز تر كنيد، آواي تاريخ را از اين در و ديوارها ميشنويد؟
اين تلفنهاي همراه و اين گوشيهاي موسيقي را كنار بگذاريد، مسافرت براي رهايي از قيد و بندها و رسيدن به آرامش تن و روان است.گوشهايتان را تيز تر كنيد، تيز و تيز تر، ايران را ميشنويد؟
پ.ن:مجید عزیز چون نه آدرسی گذاشته بودی و نه ایمیلی مجبور شدم اینجا جواب بدم
ببین عزیزم به نظر من تو مثل یک پرنده ای هستی که گذاشتنش تو قفس و براش هر روز آب و غذا میریزن و یک پرنده ماده(طبق گفته خودت) گذاشتن تو قفس. پیش خودت میگی من که چیزی کم ندارم آب و غذا که دارم جفت گیریم که میتونم بکنم پس دیگه چی کم دارم؟ یا به قول خودت به خاطر چی بجنگم؟ شاید همین جوری که گفتی فرقی با پرنده های دیگه نداشته باشی ولی به نظر من یک فرق خیلی خیلی بزرگ با اونا داری و اونم اینه که تو هیچ وقت پروازو تجربه نمیکنی! و تا پروازو تجربه نکنی هیجان و قشنگیشو درک نمیکنی.
امیدوارم تو هم بتونی این تجربه قشنگو کسب کنی!
رنگ صدایت آشنا!
سبز است
مثل دعای ربنا سبز است
غم نیست از دم سبزی پاییز
وقتی که آواز شما سبز است
بیداد را تحریر کن تحریر
"شور" آفرین تا نغمه ها سبز است
از یاوه ها چیزی نمیماند
باغ و وطن با این صدا سبز است.
بیوک ملکی
پ.ن: آنکه یک روز مبارزه میکند البته انسان خوبی است. آنکه یک ماه مبارزه میکند عالی است. آنکه سه سال مبارزه میکند کمیاب است. اما کسانی که تمام عمر در حال مبارزه اند اینها را نمیتوان نادیده انگاشت.
برشت
شاید هم باید از کارگردانان هنریمان انتقاد کنیم که در تمام این سالها فراموش کردند مردم ایران عاشق قهرمانان هستند. آخرین باری که قهرمانی ایرانی را از سیما به تماشا نشستم یا دکتر قریب بود یا نبارزانمان در سریال سربداران. اما عجیب که هیچکدام از آنها نه همانند زورو شمشیر داشتند و نه همانند جومونگ همیشه قهرمان و در حال نبرد بودند. قهرمانان ما جنسشان با افسانه ها فرق میکند اما آنقدر جذاب هستند که بتوتن جایگزین افسانه ای کره ای یا چینی و هالیوودی کرد. شاید هم به معنایی دیگر قهرمان پروری در دستور کار سیما و هنرمندان ما نیست.
خدا را شکر که سریال افسانه جومونگ به پایان رسید اما تصاویر او و همراهان کره ای اش تا پایان سال تحصیلی به همراه دانش آموزان ما خواهد بود. از امروز میتوان تجسم کرد در روزهای نخست تحصیلی پسران دانش آموز چگونه بعد از تعطیلی مدرسه خط کش های خود را به هم میکوبند و نقشه میکشند تا به امپراطوری "هان" یا چیزی شبیه آن حمله کنند. از کودکتان بپرسید دوست دارد پشت جلد دفتر مشقش تصویر شهرزاد قصه گو باشد یا آرش کمانگیر؟ به شما خواهد خندید و خواهد گفت:"جومونگ. اگر نبود بتمن شاید هم مرد عنکبوتی."
خدا را شکر که افسانه جومونگ تمام شد. اما عطش این مردم را برای دوست داشتن یک قهرمان یک اسطوره یک نجات دهنده چگونه میتوان پاسخ داد؟ کسی میگوید نگران نباش. سریال امپراطور باد در راه است.
ای کاش کسی پیدا میشد و قصه آرش کمانگیر و رستم و سهراب را به کره ایها میداد. ای کاش کره ایها کمی بیشتر ادبیات و تاریخ ما را بخوانند. ای کاش یک نفر بیاید و بگوید دکتر قریب هم خوب قهرمانی بود. سریالش هم خوب سریالی بود. حداقل از افسانه جومونگ بهتر بود.
ملک اصفهانی
ساده است تظاهر آشكار به خونسردي آنجا كه ميگويي "كاري نداشتم فقط ميخواستم احوالپرسي كنم." وقتي ميبيني دوستي در منزل نيست ساعتي كه بايد باشد ساده است مخفي كردن دلهره خانمان براندازي كه در پس سه بار زنگ خوردن تلفن و برنداشتن و نشنيدن صداي عزيزي آن سوي خط همه تار و پود وجودت را ميخراشد.
ساده است دختر سه ساله برادر را در آغوش كشيدن و شاهد آن بودن كه چطور چشمان بيگناهش ميسوزد از باقيمانده گازي كه در هوا پخش شده و سوال معصومانه اش را بي پاسخ گذاشتن وقتي ميپرسد:عمو چرا هوا شوره؟
ساده است تازه شدن اشكهاي ماسيده بر صورت مادران و پدران منتظر را ديدن و نظاره گر تلاش جانكاهشان بودن تنها براي يافتن نام جگرگوشه هاي بازنيامده به آغوششان در كاغذ هاي مانده بر ديوارهاي سيماني كه اگر باشد نامي در آن سجده شكري در پسشخواهد آمد و اگر نباشد باز...
ساده است رويت فيلم ظاهرن خنده دار "عروس فراري" از رسانه ملي! در حالي كه سر بچرخاني صدها زن و مرد و پير و جوان را ميبيني كه "فرار" ميكنند در كوچه پس كوچه هاي شهرت.
ساده است حس دائمي مراقبت در هر مكالمه يا آمد و شدي ساده...
ساده است شنيدن و ديدن و داشتن اين همه خبر "نيست" "نبودن" "رفتن".
ساده است ديدن تكه هاي آهن هواپيما ها كه قرار بوده جان پناه باشند براي پرواز و حالا خود گورستاني شده اند پاشيده و زخم خورده و شرمنده و از امانت درونشان فقط پاره هاي پيراهن مانده كه يوسف وار سوي چشم يعقوبهاي منتظرشان باشد.
و لابد ساده است مواجهه، درك و پذيرش اين همه سوال، اضطراب، اتفاق، برخورد و قهر و اشك، كه بر سر و دلت هوار ميشوند در لحظه لحظه اين روزهاي به غايت "ساده" به ياد صداي آن يكه تاز سيمين موي شعر و ادب پارسي:"آري زندگي سخت ساده است...و پيچيده نيز هم"
همين...
حبيب رضايي
عطر آزادی خود را میبویند
من به آزادی مرغان قفس می اندیشم
نه به پرواز و نگاه آنان
من به آن لحظه می اندیشم
که در آن رخصت پرواز کبوترهاست
من به آن هلهله گنجشگان مینگرم
که به هنگام غروب
چشم ها را به افق میدوزم
کاش مردی به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشیدی
در ظلمت قلب من
ظاهر میشد...
چشم ها را به افق میدوزم
کاش دستی ز زمین میرویید
و درخت دگری بر تن دشت سیه میکاشت
کاش دشتی ز زمین میرویید...
من به آزادی مرغان قفس
می اندیشم...
خسرو گلسرخی
به عشق شک نکن.
وقتی که هنوز به رویاهایت طعم عسل میدهد و کابوسهایت پر از صدای کلاغ است.
شک نکن که رویا و کابوس تصویری از خود تو اند که هر روز صبح عسل را با قار قار کلاغ سرو میکنی و نمیدانی چرا در تمام طول روز دلت گرفته است.
به عشق شک نکن به خودت شک کن که اگر کلاغها قار قار نکنند طعم شیرین عسل رل احساس نمیکنی...
نیلوفر لاری پور
پ.ن:من به فکر خستگیهای پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
آن قدر که اشکها خشک شوند.
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.
به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
کتاب"من او را دوست داشتم"آنا گاوالدا
چه انسان سخن گوی ناهوشمند که در اندیشه و گفتار و کردارش هیچگونه دادی دیده نمیشود از ارزش خود کاسته است.
ستایش و نیایش به خدای نیک کرداری که از همه آفریدگان گیتی که آدمی را با دهش نیروی سخن گویی و هوش و داد بر دیگر آفریدگان شهریاری بخشید تا با بدکاران هماوردی و پیکار کند و بر آنان چیره گردد.
۲)ای نا خدا.نا خدای من. سفر دهشتبارمان به پایان رسیده است. کشتی از همه مغاک ها به سلامت رست. به پاداش موعود رسیده ایم. بندرگاه نزدیک است. طنین ناقوسها را میشنویم. مردمان در جشن و سرورند. چشمهایشان پذیرای حصین کشتی است. آن سر سخت بی باک اما ای دل ای دل ای دل
وای از این قطره های سرخ خون فشان.
بر این عرشه که ناخدای من آرمیده است سرد و بی جان.
۳)انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه از دست رفته است.
آینه های ناگهان(قیصر امین پور)
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز میکنند
...
خاکستر تو را
باد سحرگهان هرجا که برد
مردی ز خاک رویید
پ.ن:به جای جمله "اگه شده بود" میگم"دفعه دیگه میشه"
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.
زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ ونيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد . پاي ما نيز ، همچون فيلها، اغلب بارشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.
پائولو کوئیلو
پ.ن: من اگر برخیزم.تو اگر برخیزی. همه بر میخیزند
من اگر بنشینم.تو اگر بنشینی. چه کسی برخیزد؟
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند
من چهره ام گرفته!
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو
وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد میزنم!!
پ.ن:ستیز من تنها با تاریکی ست و برای ستیز و نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم
به نعمت خرد و نور ایزدی مصلحم تا با اندیشه کردار و گفتار نیک. نور بر ظلمت جهل بتابم.
شب نامه
۲۴/تیر/۱۳۸۸
پ.ن:ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست
هم سفر غریب من
درد من و تو مشترک
روح همیم و یک بدن
این جنگل است که ناباورانه میروید
بعد از حریق های پیاپی
ایران نگاه کن
جنگل هنوز پر ز طپش ایستاده است
با گیسوان درهم و رنگین
با دستهایی از جوانه و از گل
ایران نگاه کن نگاه کن نگاه
ایران نگاه کن
دامان پاک جنگل
آنک هزار دانه شکفته
اینک هزار مشت فشرده
من عاشقانه رویش این نسل تازه را
در واژه واژه شعر و ترانه ام
تصویر میکنم
من مرگ را به ترس
ترس را به خشم
خشم را به عشق سپردم
عشق را با خود کنون میان دریای جنگل برده ام
من در کنار یاران
فریاد با هزارانم
ایران نگاه کن ایران نگاه کن ایران نگاه کن....
پ.ن:من از پستی من از زاری من از خواری گریزانم
منم دلبسته این خاک من فرزند ایرانم........../
در کوچه های دلتنگ
ای خستگان دلتنگ
در حجره های خاموش
عریان کنید گیسو
در باد صبحگاهی
بر طبل و دف بکوبید
آواز آرزو را
جاری کنید در باد
فریاد در گلو را
در شهر آشنایی
با کلبه های روشن
تا ساعت حقیقت
چیزی نمانده باقی
ای دختران خاموش...
پ.ن:گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است.با ریشه ها چه میکنید؟؟؟؟؟
جمعه – ساعت یک ظهر – در همه جای ایران به همراه آیندگان این خاک ، به همراه کودکان مان ، روی پشت بام ها الله واکبر میگوئیم و بادکنک سبز ِ امیدها و آرزوهامان را به پرواز در می آوریم . بریم رو به آسمون فریاد بزنیم که خدا ما میدونیم تو بزرگی ... بعد هم بادکنک ِ سبز آرزوهامون رو بفرستیم به آسمون ....تصور کن که آسمون یهو یه سایه ی سبز میندازه رو ایران ، کشورمون... روی تهران ، رو شهرمون ...
از هر پشت بوم این خاک که یه بادکنک بره به آسمون ، دیگه حتمن خدا میاد پیشمون.
بعدش قشنگه ،بعدش اینا میخوان بگن که آشوبگرها با بادکنک هایی در دست به آسمان حمله ور شدند!
بعد همه دنیا میبینه ما داریم چه جوری میجنگیم واسه حق مون ، همه دنیا میبینه که ما جنگ طلب و آشوبگر به دنبال خونریزی نیستیم ، حق طلب و آزاد به دنبال صلح و حقیقت هستیم. کجای دنیا واسه گرفتن حق شون ، بادکنک ِ آرزو فرستادن به آسمون ؟ کدام اعتراض دنیا با شعار ندادن اینقدر رشد کرده و دوام داشته ؟ کدام اعتراض دنیا با این حد از خفقان و حتی با برپایی یک حکوت نظامی و خونریزی اینقدر صلح طلبانه جلو رفته ؟
این سبک مدرن ِ ماست
با بادکنک ها ، گل ها و پارچه های سبز و البته سکوت.... حق مان را میگیریم
شما هنوز با چماق ها ، گلوله ها و عربده و فریاد دنبال ِ ما بدوید ...
پ.ن۱: شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن من با صبوری بر جگر دندان فشردم.
پ.ن۲: با تشکر از پارادوکسی عزیز
من فعلن حرفی ندارم.
الان دیگه وقت حرف نیست.وقت عمله
واسه ایرانمون دعا کنید
دوستان عزیزمون در فلسطین و افغانستان و پاکستان فقط شما تجربه این برخوردو دارین به نظرتون ما چی کار کنیم؟
نخست غرور گفتنش را آموختم!... و آموختم آزادی را با ایران.فریاد را با ایران... معلم به من یاد داد بنویسم ایران و بخوانم وطن من...و نسیم های جاری بودن را حس کردم و رویش پیچک دانایی را در تو در توهای وجودم لمس کردم و کم کم فهمیدم چیزها را و فهمیدم تفاوتها را.
من در اوراق فرسوده تاریخ خوبی دیدم در وطن. یکتا پرستی دیدم. من الوهیت یزدان را در تاریخ وطنم دیدم که در مقدس ترین دستنوشته عالم خواندم:
"...و از تو ای رسول سوال از ذوالقرنین میکنند.پاسخ ده که من به زودی حکایت او را به شما تذکر خواهم داد. ما او را در زمین رسالت و سلطنت و تمکن و قدرت بخشیدیم و در علم و هنر از هر چیزی رشته ای به دست او دادیم. او هم از آن رشته و وسیله حق پیروی کرده و موفقیت ها میافت... و ایا کافران میپندارند که بندگان با خلوص من غیر من کسی را دوست و یاور خود خواهند گرفت؟ (زهی پندار باطل) ما برای کافران دوزخ را منزلگاه قرار داده ایم." سوره کهف آیات ۸۳ تا ۱۰۲
... و ذوالقرنین کسی جز کوروش بزرگ نبود. بنده صالح پروردگار. من تقدس زیبای اندیشه هایش را می اندیشم. من عدالت و حکمت و دانایی او را میستایم. پدر سرزمین من. و به یاد میاورم که "نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود و نخستین واژه خداوند یک انسان." جبران خلیل جبران.
من خاک وطنم را در مشت گرفتم و غرور گرم نهان شده در ان را جذب کردم و از ان گرم شدم. من به خود بالیدم وقتی پاکی و عدالت ان چنان در تاریخ وطنم موج میزند که اولین قوانین حقوق بشر در تاریخ تمدن انسانها را کسی در سرزمین من نگاشته است و ان کسی جز کوروش بزرگ نبود.
من خویشتن گم شده خود را دریافتم در لا به لای خاک های وطن. انگاه که خواندم در دایره المعارفی بسیار کهن در کشور چین که هستی را مستطیلی بزرگ تجسم میکردند مرکز جهان ایران من بود. پارسه. و من... میبالم از این شور!
من درک کردم اصالت را از سنگها. من تمام ویرانه های سرزمینم را ارج مینهم. معماری و هنر مردان خدایی را. من در تمام این ویرانه ها عدالت و زیبایی را درک میکنم. من از این ویرانه ها هنوز صدای اوازهای مردانی شاد را میشنوم که ذکر تو را میگفتند خداوندا! مردانی که با عشق و با نیروی حیات جاودانگی خشتها و سنگها را بر روی هم میگذاردند. من میبالم وقتی صدای نغمه های خوش یادمانها را از لا به لای ویرانه سنگها میشنوم. بگذار دیگران ندانند...
جاودانگی را می اندیشم. و میاندیشم که ایا میتوان به فراموشی سپرد ماندگارها و یادمانها را؟ میاندیشم میتوان گذاشت و گذشت از میراثهای وطن؟ انچه از هویت من باقی مانده است! انچه از تمام بدخواهی ها و اتش گشودنهای دشمنان و تاختهای بیگانگان بر قلب دردناک سرزمین من باقی است؟ انچه حالا ویرانه هایی به نظر میایند. آه وطن من. من ذره ذره های خاکت را میپرستم. به سان کودکی دستهای مادرش را.
ای تاریخ از ان روز که ریاکاری در میان فرزندان آدم و حوا پیدا شد. از ان روز که بدها هم خواستند چهره های شیطانی خود را با نقاب ریاکاری و عوام فریبی بپوشانند. از ان روز که گوینده ها و نویسندگان تصمیم گرفتند به خاطر نان حقایق را واژگون قلمداد کنند اعتماد مردم از تو سلب شد. تاریخ.از ان روز که دریافتم سالیان دراز حقایقی از گذشته ام را پنهان کردی. ان روز که برای من از نازیباییهایت سخن گفتی تا من زیبایی های تمدنم را نبینم و هویتم را گم کنم اعتمادم از تو سلب شد.
ای اوراق فرسوده گواهی بده از تقدس ها از پاکیها. گواهی بده از تمدن سرزمین من. من فرسودگی ها را هم فریاد خواهم زد. من تمام اصالت خویش را در لابه لای کلمات تو گذاشته ام و نمیگذرم. من هویت بودنم را در میان برگ برگ صفحات تو جستجو میکنم و فریاد خواهم زد. چگونه خواهی توانست جاودانگی را از من بستانی؟!
کانون پاسارگاد
گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته.
دست و پا گیر کسی نمیشده.
صبحی سر و کله اشان میان علفها پیدا میشده و شب از میان میرفته اند.
اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده بود و شازده کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرده بود.
بعید نبود که این هم نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کار آوردن گل شد.
شازده کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگ حاظر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید اما گل تو پناه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه کند.
رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد.
سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش میبست.
دلش نمیخواست مثل شقایقها با جامه مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی و زیباییش را نشان دهد!...
بله عشوه گری تمام عیار بود!
آرایش پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا این که سرانجام یک روز صبح درست با برآمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اینکه با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:
-اوه تازه همین حالا از خواب پا شده ام...عذر میخوام اگر موهام اینجور آشفته است...
شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبایید!
گل به نرمی گفت:
-مگر نه؟ من و آفتاب تو یه لحظه به دنیا آمدیم...
شازده کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکسته نفسی نیست اما راستی که چقدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است.بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شازده کوچولو مشوش و درهم یک آبپاش آب خنک آورده و به گل داده بود.
با این حساب هنوز هیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود.
مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا شاخش حرف میزد یکهو درآمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم!
شازده کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:
-تو اخترک من ببرها به هم نمیرسند.تازه ببرها که علفخوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شازده کوچولو گفته بود:
-عذر میخوام...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم.
شازده کوچولو به خودش گفته بود:
-وحشت از جریان هوا؟...این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد...چه مرموز است این گل!
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود.آخر آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیر بیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمال شازده کوچولو را به اش یاداور شود.
با وجود این شازده کوچولو با همه حسن نیتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بدگمان شده بود.
حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی میکرد.
یک روز درد و دل کنان به من گفت:
-حقش بود به حرفاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکم را معطر میکرد. گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. چنگالهای ببر که آنجور دمغم کرده بود میبایست دلم را نرم کرده باشد...
یک روز دیگر هم به من گفت:
-آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایت روی کرد و کار او درباره اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایت به مهر و محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی میبردم. گلها پرند از این جور تضادها. اما خوب دیگر من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم...!
پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی بدان که خداوند قصد داره یک تصویر زیبا ازت بندازه................................................./
پر رنگها را میبینیم
و کارهای سخت را دوست داریم
غافل از اینکه خوبها آسان می آیند
بی رنگ می مانند
و بی صدا میروند./
این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مزگان" یا "اسفندار مزگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مزگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.
برای جهانی سازی و ثبت جشن باستانی نوروز در سازمان ملل و بنیاد یونسکو به آدرس زیر می رویم و این آیین کهن ایرانی را جهانی می کنیم.
آدرس زیر را برای همه ایرانیان بفرستید تا همگی در جهانی شد نوروز و نام ایرانیان سهیم باشیم.
شکستن پیمان نامه های بین المللی و رفتارهای ناشایست که از چشم تاریخ پنهان نمی ماند، گه گاه توسط دولت مردان مختلف به اجرا درآمده اند، در این میان ما ایرانی ها چه نقشی داشته ایم؟ آیا بزرگان ایرانی نیز همواره دست به این کارها زده اند که بیگانگان گه گاه القاب و عناوینی زشت به ما داده اند؟
چند خط از یک منبع خارجی را درباره ی رفتار پادشاه ایران با هم می خوانیم، منبعی که نویسنده ی آن به گفته ی خود عاشق آتنی ها بوده و برای گرفتن مقام شهروندی آتن از هالیکارناس (زادگاهش) که یک شهر ایرانی در آسیای صغیر است به آتن مهاجرت کرده و برای خوش آمد آتنی ها نیز هر جا که لازم بوده دستی در تاریخ برده. با این همه هنوز هم کتاب تواریخ هرودوت، تقریبا تنها منبع اطلاعتی مان درباره ی روابط ایران با دنیای غرب است.
بنا بر این از کتاب هفتم، بندهای 133 تا 137 خط هایی را بخوانید :
«... هنگامی که داریوش بزرگ سفیرانی به نزد آتنی ها و اسپارتی ها فرستاده بود که به نشانه ی اطاعت مشتی خاک و آب از آنان بخواهند «در آتن سفیران را به درون باراتر (یک معدن سنگ قدیمی در غرب آکروپول که بعضی محکومان به مرگ را در آن می انداختند) افکندند؛ و در اسپارت به درون چاهی انداختند و گفتند آب و خاکی را که باید به نزد شاه بزرگ ببرند در آن جا بجویند ...»
زشتی این جنایت، چنان که از اظهار عقیده ی هرودوت پیداست، از چشم خودِ یونانیان نیز پنهان نمانده و در عین حال دلیلی بر انسانیت ایرانیان است :
«... در این که آتنی ها به خاطر آن رفتار زشت با سفیران شاه دچار چه عواقبی شدند چیزی نمی توانم بگویم جز آن که شاید کشور و شهر ایشان ویران شده باشد [...] اما وضع اسپارت از این لحاظ روشن است : تالئوبیوس هاتف معبد آگاممنون بر آنان خشم گرفت، زیرا که در اسپارت معبدی (حامی سفیران) به نام تالئوبیوس و خاندان او وجود دارد [...] مدت ها پس از پیشامد مزبور چون اسپارتی ها با وجود نذر و نیاز همچنان خیر و برکتی از آن معبد نمی دیدند و از این بابت سخت پریشان خاطر شده بودند، ناگزیر چند بار جلساتی به این مناسبت تشکیل دادند و از مردم پرسیدند آیا کسی هست که به خاطر اسپارت جان خود را فدا کند ؟ دو نفر اسپارتی، یکی «اسپرتیاس» پسر «آنه ریستوس» و دیگری «بولیس» پسر «نیکولائوس»، هر دو از خانواده های خوب و ثروتمند، داوطلب شدند که برای تلافی سرگذشت شوم سفیران داریوش که در اسپارت تلف شده بودند اختیار جان خود را در دست خشایارشا بگذارند، و اسپارتی ها آنان را روانه ی شوش کردند تا در آن جا کشته شوند [...] پس آنان به شوش رسیدند و به حضور خشایارشا بار یافتند [...] آن گاه به شاه معروض داشتند : «ای شاه مادها ! اسپارتی ها ما را به پیشگاه فرستاده اند تا در ازای کشتار سفیران پارسی در اسپارت، آن چه ما را سزاست فرمان دهی.» خشایارشا در نهایت بزرگواری گفت : «هرگز قصد ندارم که مانند اسپارتی ها رفتار کنم و با قتل فرستادگان یک دولت خارجی اصولی را که در نزد همه ی اقوام محترم و گرامی است زیر پا بگذارم و هیچ گاه به کرداری که خودم آن را مستوجب سرزنش می دانم اقدام نمی کنم...».
بقیه ی ماجرا به گزارش هرودوت به اندازه ی کافی رسا و اندوهبار است و به روشنی نشان می دهد که «بربریت»، آن چنان که مورخان غربی می گویند، صفت کسانی که «بربر» می نامیدند نبوده است :
«... خشم معبد تالئوبیوس دامنگیر سفیران دیگر اسپارت شد و تا معبد خوشنودی کامل حاصل نکرد نیاسود - و این عدالت بود - و گرفتاری دامنگیر پسران آن دو نفر [...] شد [...] که به روشنی خواستِ خدا را نشان می دهد. این دو فرد که از سوی اسپارتیان به رسالتی به آسیا می رفتند [...] به چنگ آتنی ها افتادند [...] به خاکِ آتن برده شدند و در آن جا به هلاکت رسیدند. این داستان مدت ها پس از لشکرکشی شاه بزرگ [ خشایارشا ] روی داد ...»
همچنین می توانید در کتاب پنجم هرودوت (بندهای 19 تا 21) داستان قتل سفیران ایران در مقدونیه را بخوانید.
کاش فیلم سازان و نویسندگان غربی یا دوستداران غرب پیش از ساختن فیلم های جعلی یا نوشتن نوشتارهای بدون منبع درست، نگاهی به خطوط تاریخی می کردند که به زبان خودشان نزدیک تر است.
پ.ن:
وطن!
وطن!
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مه گرفته
پر گشوده ام
براساس گزارش منتشر شده ی شرکت هنلی و همکاران در زوریخ سویس (چهارشنبه 27 جون 2007) مشخص گردید که شهروندان کشورهای آمریکا، دانمارک، و فنلاند بیشترین آزادی را برای مسافرت بدون داشتن روادید دارا هستند.
شهروندان این سه کشور می توانند بدون دریافت روادید به 130 کشور دنیا مسافرت کنند.
بعد از این کشورهای آلمان، ایرلند و سوئد قرار دارند که شهروندان آن ها می توانند بدون گرفتن روادید به 129 کشور مسافرت کنند.
همچنین شهروندان ژاپن، انگلستان، فرانسه و ایتالیا می توانند به 128 کشور، کشورهای کانادا، استرالیا، لوگزامبورک و نیوزیلند به 125 کشور بدون دریافت روادید مسافرت کنند.
بلژيکی ها با مسافرت بدون روادید به 127 کشور در رده ی چهارم جدول هستند.
در جدول زیر رتبه ی کشورها بر حسب دسترسی به مسافرات آزاد و بدون محدودیت های روادید نشان داده شده است :
Finland : 13۸
Denmark : 130
United States : 130
Germany : 129
Ireland : 129
Sweden : 129
Britain : 128
France : 128
Italy : 128
Japan : 128
Belgium : 127
Norway : 127
Spain : 127
Switzerland : 126
Netherlands : 126
Austria : 125
Canada : 125
Luxembourg : 125
New Zealand : 125
Portugal : 123
Singapore : 122
Australia : 120
Greece : 120
Iceland : 120
Malaysia : 120
Liechtenstein : 116
South Korea : 115
Malta : 115
Cyprus : 113
Hong Kong : 110
Chile : 109
San Marino : 109
Monaco : 108
Poland : 106
Slovenia : 105
Israel : 104
Argentina : 101
Brunei : 101
Hungary : 101
Andorra : 99
Brazil : 99
Uruguay : 99
Czech Republic : 98
Mexico : 98
Slovakia : 97
Costa Rica : 95
Lithuania : 94
Venezuela : 92
Estonia : 91
Latvia : 91
Vatican City : 87
Croatia : 84
Bolivia : 83
Bulgaria : 83
Guatemala : 82
Panama : 82
Paraguay : 82
El Salvador : 81
Honduras : 80
Nicaragua : 75
Romania : 73
Barbados : 71
Bahamas : 71
Macau : 71
Trinidad and Tobago : 66
South Africa : 65
St.Vincent and Grenadines : 64
St.Lucia : 63
Antigua and Barbuda : 63
St. Kitts-Nevis : 62
Grenada : 60
Belize : 58
Jamaica : 57
Solomon Islands : 54
Guyana : 53
Gambia : 53
Dominica : 52
Mauritius : 52
Seychelles : 52
Turkey : 52
Lesotho : 51
Tuvalu : 50
Kiribati : 49
Western Samoa : 49
Botswana : 48
Malawi : 48
Fiji : 47
Sierra Leone : 47
Vanuatu : 47
Kenya : 46
Maldives : 46
Swaziland : 46
Tonga : 46
Ghana : 45
Zambia : 45
Nauru : 44
Taiwan : 42
Ecuador : 41
Namibia : 41
Papua New Guinea : 41
Peru : 41
Tanzania : 41
Zimbabwe : 41
Suriname : 40
Kuwait : 39
Mauritania : 39
Uganda : 39
Bahrain : 38
Mali : 38
Tunisia : 38
Guinea : 37
Ivory Coast : 37
Niger : 37
Qatar : 37
Senegal : 37
Benin : 36
Cape Verde : 36
Marshall Islands : 36
Oman : 36
Burkina Faso : 35
Nigeria : 35
Russia : 35
Togo : 35
United Arab Emirates : 35
Guinea-Bissau : 33
Micronesia : 33
Philippines : 33
Belarus : 32
Colombia : 32
Palau Islands : 32
Serbia-Montenegro : 32
Ukraine : 32
Liberia : 31
Macedonia : 31
Saudi Arabia : 31
Morocco : 30
Indonesia : 29
Moldova : 29
Thailand : 29
Azerbaijan : 28
Bangladesh : 28
Central African Republic : 28
Georgia : 28
Kazakhstan : 28
Kyrgyzstan : 28
Armenia : 27
Chad : 27
Congo Brazzaville : 27
Cuba : 27
Tajikistan : 27
Cameroon : 26
Bosnia and Herzegovina : 25
Dominican Republic : 25
India : 25
Madagascar : 25
Egypt : 24
Gabon : 24
Mongolia : 24
Uzbekistan : 24
Algeria : 23
Rwanda : 23
Haiti : 22
Mozambique : 22
Sao Tome and Principe : 22
Sri Lanka : 22
East Timor : 21
Jordan : 21
Comores Islands : 20
Equatorial Guinea : 20
Eritrea : 20
Laos : 20
Nepal : 20
Angola : 19
Bhutan : 19
Djibouti : 19
Libya : 19
Turkmenistan : 19
Burundi : 18
China : 18
Ethiopia : 18
North Korea : 18
Vietnam : 18
Yemen : 18
Albania : 17
Cambodia : 17
Lebanon : 17
Pakistan : 17
Sudan : 17
Congo : 16
Syria : 16
Iraq : 15
Myanmar : 15
Somalia : 15
Iran : 14
Afghanistan 12
توجه فرمودید که تنها افغانستان خودمان پایین تر از ایران است و یکی از محدودیت های افغانستان اتفاقا خود ایران است.
پ.ن: مرگ از زندگی پرسید: این چیست که تو را زیبا جلوه میدهد و مرا زشت و تلخ؟
زندگی خندید و گفت: دروغی که در من هست و حقیقتی که در توست./
خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم : «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت : «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم : «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم !
پ.ن: سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیسی زیباست./
گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگیر کسی نمیشده.
صبحی سر و کله شان میان علفها پیدا میشده شب از میان میرفتند.
اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده بود و شازده کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرده بود.
بعید نبود که این هم نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کار آوردن گل شد.
شازده کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید اما گل تو پناه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خود آرایی بود تا هر چه زیباتر جلوه کند.
رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد.
سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش میبست.
دلش نمیخواست مثل شقایق با جامه مچاله ور چروک بیرون بیاید.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زیبایش رو نشان بدهد!...
پ.ن: کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشیهای دیوار بود. کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم.../
بنابر این جشن دیگان برابر است با یکی از این روزها در ماه دی، که دوم، نهم و هفدهم در تقویم خورشیدی است.
در ایران باستان نخستین جشن دیگان، در ماه دی یعنی روز اورمزد از ماه دی، خرم روز نیز نام داشته است.
در این روز که روز پس از شب چله، یعنی بزرگترین شب سال بوده است، پادشاه کشور و. حاکم شهر، دیدار عمومی با مردم داشته اند.
اکنون نیز زرتشتیان در برخی از شهرها و روستاها، یکی از روزهای دی، در ماه دی و یا همه آن را جشن میگیرند.
همانند جشنهای ماهیانه دیگر، کوشش میکنند تا در محلهای عمومی مانند تالار آدریان و آتشکده گرد هم آیند و جشن دیگان را با سرور و شادمانی برگزار کنند.
دیگان فرخنده باد
«برای انتخاب پنجاه زن برتر سال ما به دنبال کسانی هستیم که در صنعت یا تجارت نقشی کلیدی ایفا کردهاند.» این گفتهی «لارنس روت» سردبیر ژورنال زنان روزنامهی «وال استریت ژورنال» است؛ روزنامهای بنام و پرتیراژ که در فهرست ۵۰ زن برتر سال ۲۰۰۸ در مکان ۴۵ نام سعیده قدس را جای داده است؛ بانوی ۵۷ سالهی ایرانی و بنیانگذار موسسهی «محک» که تشکلی غیردولتی ویژه حمایت از کودکان سرطانی در ایران است.
به گزارش شبکه دویچه وله، در معرفی کوتاه «وال استریت ژورنال»، از سعیده قدس به عنوان الگویی برای زنان جوان ایرانی نام برده شده است که مایلاند در جامعه نقشی فعال داشته باشند. این زن ایرانی در سال ۱۳۷۰ پس از بهبودی فرزندش که مبتلا به سرطان بود، تصمیم گرفت تا مرکزی را برای حمایت از کودکان سرطانی در ایران ایجاد کند.
نفر نخست این لیست «شیلا بر» (Sheila Bair) رییس یکی از موسسات مالی بزرگ آمریکاست.
موفقیتی ارزشمند
تنها سه ساعت پیش از منتشر شدن روزنامه و با یک تماس تلفنی از نیویورک، خانم قدس از این انتخاب آگاه شده است، هرچند جزییات همچنان برای خود او هم روشن نیست. او میگوید: «فقط میدانم که چون مصاحبههای مختلف در رابطه با محک داشتم، یکی از این مصاحبهها هم با وال استریت ژورنال بود. ولی آن مصاحبه هیچ وقت چاپ نشد.
نمیدانم که شناسایی از آن طریق بوده است یا نه.
در تمام طول این سال ها سعی «محک» و دستاندرکارانش به عنوان یک نهاد غیردولتی، جلب توجه مردم برای حمایت گستردهتر از این نهاد بوده است؛ اصلی که سنگ بنای «محک» بوده و در حال حاضر هم در حدود ۵۰۰۰ کودک سرطانی را تحت پوشش خود قرار داده است.
سعیده قدس که هم اکنون برای دیدار فرزندانش در آمریکا به سر میبرد، میگوید که از همان اوایل راهاندازی «محک» هیچ توقعی از سازمان های دولتی نداشته است و برای همین هم با به دست آوردن چنین عنوانی انتظار وقوع اتفاق خاصی را ندارد.
خانم قدس میگوید : «هیچ وقت فکرنکردم که اگر این افتخار آمده کسی باید کاری بکند یا من باید کاری بکنم. این یک اتفاقی است که حاصل همهی آن کاری است
که تو یک عمر کردی. کار اجرایی بسیار فرساینده و کشندهای که دردش را حس نمیکردم، چون خودم با بیماری بچهام بیمار بودم. من فکر میکنم که وقتی چنین اتفاقی میافتد، فقط خستگی خودم در میرود، انرژی میگیرم و به یک نحوی فکر میکنی که خب این کار اینقدر که تو فکر میکردی مهم بوده است و ارزشش را داشته است که تو زندگیات را روی آن گذاشتهای.»
پ.ن:منبع نوشته پ یشین روزنامه اعتماد ملی تاریخ پست میباشد
اشو زرتشت
2)خوشبختی، داشتن دوست داشتنی ها نیست، دوست داشتن داشتنیهاست
3)وقتی که در تمام اوقات تلخ یا شیرین از خدا تشکر کنیم، نردبانی از آگاهی برای خود میسازیم که ما را به قله آرامش رهنمون خواهد کرد.
4)دیگران را ببخش، نه به این خاطر که آنها سزاوار بخشش اند بلکه بدین خاطر که تو سزاوار آرامشی.
اشو زرتشتدین زرتشت اهورا کیش است.
که پرستنده مزدا هستم،
مزدیسنی بهین کیش من است.
من بر این نکته گواهی دارم،
همه نیکیها دهش پاک اهورا بودست.
و اهورا مزدا،
پر شکوه است و فروغ.
راستیها از اوست.
آفریدست خداوند بزرگ،
همه گیتی را،
و به آن راستی و روشنی بخشیده است.
میستیزم به دیوان و ددان،
دشمنم بر آنان.
چون که بر هر چه بود راست و نیک،
میستیزند و آشوب آرند.
پیشکش میدارم،
و به هر روز به هنگام نماز،
آگهی میدارم،
جاودانان فزاینده و این دنیا را.
و گرامی میدارم،
این زمین را که به من سود آورد.
تا که بر مهر بماند بر من.
پیمان میبندم،
و به هر روز به هنگام نماز آگهی میدارم،
که نیارم به زیان، روستایی که در آن بهدین است.
رمه و خانه شان، تا که آزاد و بی ترس زیند.
پیمان میبندم،
و به هر روز به هنگام نماز آگهی میدارم،
بگسلم آنچه ز پیوند و بند،
که مرا بسته به ناراست کند.
دیو یسنان و دروغ آکان نیز،
و زیانکار و جادوگر را.
باورم بوده به کیش مزدا،
استوارم بر باور خود،
دین زرتشت چنین خواسته است.
و چنین آموزد،
آب پاکیزه بماند هر دم.
و گیاهان پر بار،
چارپایان همه تیمار شوند.
من بر این نکته گواهی دارم
که اهورا مزدا
آفریدست همه گیتی را، و به پاکی آورد
مردمان را همه بر روی زمین
و برانگیخت به وخشوری آنان زرتشت
و پذیرای به آیین گشتند، فرشوشتر، جاماسب
کی گشتاسب و دیگر مردم
که پراکنده به دنیا کردند، دین زرتشتی را
من بر این نکته گواهی دارم
استوارم بر باور خود
همه با جان و دلم
باورم بوده به کیش مزدا
و به اندیشه و گفتار و کردار نکو
که در این دین بهین
جنگ و کشتار نکوهش شده است.
جنگ افزار به دور افتاده ست
دوستی بر همگان میخواهند.
باورم بوده به کیش مزدا
استوارم بر باور خویش...
دکتر علی محمد آقا محمدی
همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
2:آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در آورد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکانها میخرند! اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست...
3:برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد، چون بر این باورند که یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.
پ.ن: خودتون بگردید ربطشو پیدا کنید......../
این منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجیه
پادشاه جهان
پادشاه پهناورترین سرزمینهای آدمی
از بلندیهای پارسوماش تا بابل بزرگ
این منم پیشوای خرد، خوشی، پاکی و پارسایی
نواده بی بدیل نور، توتیای ترانه، سرامد سلطنت
بعل با من است و نبو با من است
من آرامش بی پایان انشان و
شکوه ملت خویشم
من پیام آور برگزیده اهورا و عدالتم
که جز آزادی
آواز دیگری نیاموخته ام
و جز آزادی
آواز دیگری نخواهم آموخت
پس شادمان باشید
زیرا به یاری ستمدیدگان خسته خواهم آمد
من شریک در هم شکستگان سرزمین شما هستم
زودا از این ورطه بر خواهید خواست
و من این شب وحشت را در هم خواهم شکست
و روز را به خاطر خاموشان باز خواهم خواند
و آزادی آدمی را رقم خواهم زد
و به خنیاگران خواهم گفت
برای گوشه گیران و گمنامان بخوانند
من آمده عدالت و میزبان آزادی ام
چنین پنداشته
چنین گفته
چنین کرده ام
که پروردگار بزرگ
به اسم هفت آسمان بلند آوازم داد
تا پیشوای دانایان و برادر دریا دلان شوم
من امنیت بی پایان آوارگان زمینم
که به احترام آزادی
دیوان و درندگان را به دوزخ درافکنده ام
پس اهریمن نابکار بداند
که سرزمین من
ساحت بی انتهای آفتاب و آرامش آدمیست
تا پرده دران و دیوان بدانند
من دولت دریا و دلالت دانایی ام
من منجی منتظران بی ماه و مونس ام
که آشتی آسمان و زمین را به زندگان خواهم بخشید
من قانونگذار بزرگ بارانم
که رحمت و رهایی را به ارمغان آورده ام
شاه شاهان
پسر ماندانا و کمبوجیه منم.
سید علی صالحی
پ.ن:پروردگارا کسی که ما را به راه راست و درست زندگی و رستگاری جهان مادی و معنوی رهبری کند بهشت بهره اش ساز، آن بهشتی که پایگاه پرهیزکاران و پاک منشان و بارگاه مقدس اهورایی است./
هات43 بند4
تو از اين دشت ِ خشک ِ تشنه روزي کوچ خواهي کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده ست، دلت را خار خار ِ نااميدي سخت آزرده ست. غم ِ اين نابساماني، همه توش و توانت را ز تن برده ست. تو با خون و عرق، اين جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادي. تو با دست ِ تهي با آن همه طوفان ِ بنيان کَن درافتادي. تو را کوچيدن از اين خاک، دل برکندن از جان است. تو را با برگ برگ ِ اين چمن پيوند ِ پنهان است. تو را اين ابر ِ ظلمت گستر ِ بي رحم ِ بي باران، تو را اين خشکسالي هاي ِ پي در پي، تو را از نيمه ره برگشتن ِ ياران، تو را تزوير ِ غم خواران ز پا افکند. تو را هنگامه ي شوم ِ شغالان، بانگ بي تعطيل ِ زاغان، در ستوه آورد. تو با پيشاني ِ پاک ِ نجيب ِ خويش، که از آن سوي ِ گندم زار، طلوع ِ باشکوهش خوش تر از سد تاج ِ خورشيد است، تو با آن گونه هاي سوخته از آفتاب ِ دشت، تو با آن چهره ي افروخته از آتش ِ غيرت، که در چشمان ِ من والاتر از سد جام ِ جمشيد است، تو با چشمان ِ غم باري که روزي چشمه ي جوشان ِ شادي بود و اينک حسرت و افسوس، بر آن سايه افکنده ست، خواهي رفت. و اشک ِ من تو را بدرود خواهد گفت...
من اينجا ريشه در خاکم. من اينجا عاشق ِ اين خاک، اگر آلوده يا پاکم. من اينجا تا نفس باقيست، مي مانم. من از اينجا چه مي خواهم، نمي دانم! اميد ِ روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست، من اينجا باز در اين دشت ِ خشک ِ تشنه مي رانم. من اينجا روزي آخر از دل ِ اين خاک با دست ِ تهي گُل برمي افشانم. من اينجا روزي آخر از ستيغ ِ کوه - چون خورشيد - سرود ِ فتح مي خوانم. و مي دانم تو روزي بازخواهي گشت...
فريدون مشيری
پ.ن: آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند./
از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسید از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیست
بیداری ما چیست
بیداری طفلی ست که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست.
ملک الشعرای بهار
پ.ن: ای مزدا، همه خوبیهای زندگی، از توست، از سر مهر خود ما را از آن بهره مند ساز و از راه منش نیک و شهریاری راستی به تندرستی ما بیفزا./ اشوزرتشت
به گفته سیمین احدی که خود از استادان مدیتیشن است، نوزده مهر ماه، روز طلایی در آتشکده آذرگشسب است. در این روز با انرژی مام زمین همسو میشویم و عشق، صلح و هماهنگی را برای جهان و جهانیان میفرستیم.
این آیین یعنی آیین تشکیل حلقه به گرد دریاچه آذرگشسب، سومین سال است که در چنین روزی برگزار میشود. اخدی درباره شوند تشکیل این حلقه انسانی گفت: "کره زمین توسط شانزده حلقه انرژی دربر گرفته شده است. این حلقه ها در نقاطی از زمین با یکدیگر برخورد کرده و گره هایی را پدید میاورند که به چاله انرژی یا "ورتکس" معروفند. مکان این چاله ها از نظر هندسی ثابت بوده و تنها دچار انبساط و انقراض میشوند و وظیفه اصلی آنها تنفس زمین یعنی دم و بازدم زمین است."
بر پایه پژوهش ها، بنای سنگی کهن زیمباوه، سرگی یوپوپوساد در مسکو، بیجینگ چین، بالی اندونزی، اهرام ثلاثه مصر، بناهای کهن ایستر آیلند، اهرام گیزا، کعبه، منطقه سدونا در فلوریدا، تاج محل در هند، مثلث برمودا، بیت المقدس و آتشکده آذرگشسب در ایران از مهم ترین چاله های انرژی هستند.
در روزهای ویژه ای از سال جهت حرکت انرژی در خطوط انرژی زمین دگرگون میشود و این ورتکسها یا چاله ها در اثر این دگرگونی دچار انبساط و انقباض میشوند که اصطلاحن به این روز، "روز طلایی" میگویند. سیمین احدی با اشاره به این که آتشکده آذرگشسب، "چاکرا گلوی زمین" است، گفت:"نوزده مهر ماه روز طلایی این چاکرا است. ما در این روز طلایی در حالی که سر تا پا سفید پوشیده ایم، گرد دریاچه حلقه میزنیم، برای گرفتن انر÷ی و سپاسگزاری از زمین، آب، باد و آتش که در این چاکرا به زیبایی گرد هم آمده اند."
به گفته احدی در این روز مهرمان را نثار چهار عنصری میکنیم که مهرشان را نثارمان کرده و میکنند.
امسال سومین سالسیت که چنین حلقه ای برای همسو شدن با انرژی جهانی برگزار میشود.
سیمین احدی از تمام دوستانی که شرکت میکنند، خواست که افزون بر پوشش سر تا پا سفید هر کدام یک میوه فصل و مشتی آجیل با خود بیاورند تا پس از پایان حلقه با پخش کردن آن با یکدیگر همبهره شوند.
احدی گفت:" از دوستان میخواهم که همگی با خود یک شمع بیاورند. با برافروختن این شمع میخواهیم از چهارمین عنصر یعنی آتش که سالهاست دیگر در این مکان افروخته نیست، نیز در کنار آب و باد و خاک، سپاسگزار باشیم." این آیین روز جمعه، نوزده مهر ماه ساعت 8 بامداد آغاز میشود.
امرداد
پ.ن: عاشق عاشقی باش، دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش./
مهر یشت،بند4
واژه مهر پیمان و دوستی معنی میدهد. در گاهشماری و فرهنگ ایران باستان، هزاران سال است که نوروز، مهرگان و سده در کنار یکدیگر، همانند سه پایه استوار، پاسبان فرهنگ ایرانی بوده اند و برگزاری همین آیین های ساده ولی زیبا، همدلی ایرانیان را به همراه داشته است.
جشن مهرگان که از روز مهر شروع میشد و تا شش روز پس از آن ادامه میافت، زمینه برپایی جشنهای بزرگ و شادی بسیار در سرزمین ایران بزرگ بود.
به گزارش شاهنامه فردوسی، انگیزه ای که به پیدایش جشن مهرگان در تاریخ ایران نسبت میدهند، پیروزی ایرانیان بر ضحاک ستمگر به رهبری کاوه آهنگر است که پس از تلاش و پایمردی فراوان، او را به بند آوردند و فریدون را به عنوان رهبر خود برگزیدند.
ضحاک، فرمانروای خودکامه ایست، که نخست و پیش از هر کاری به سوی جوانان و مغزشان میرود. جالب آنجاست که پس از به زیر آوردن ضحاک، به جای کشتن وی، او را در دل کوه به زنجیر میکشند زیرا او هرگز نمیمیرد و شاید هر آن، خودکامگی بازگردد.
در آغاز مهر یشت آمده که "مهر" از آفریده های اهورامزداست که برای نگاهبانی از پیمان مردم گماشته شده است. و مهر از این رو فروغ و روشناییست تا هیچ چیز از او پوشیده نماند و در سراسر جهان آنچه از راست و دروغ میگذرد و یا پیمانی شکسته و بسته میشود، نزد او آشکار باشد.
جشن مهرگان شانزدهمین روز از ماه مهر زرتشتی است که با دهمین روز ماه مهر گاهنمای رسمی کشور برابر میشود.
پ.ن: نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل برآید و بی پاسخ بماند./ اشوزرتشت
آفتابت، که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده ست
آسمانت که ز خمخانه حافظ قدحی آوردست
کوهسارانت که بر آن همت فردوسی پر گسترده ست
بوستانت کز نسیم نفس سعدی جان پرورده ست
همزبانان من اند
مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان
سرو جان باختگان، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا قد برافراختگان، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد!
خون پاکم که در آن عشق تو میجوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد!
فریدون مشیری
پ.ن: نیکوکار باش نه بدکار، زیرا زندگانی انسان جاودان نیست و هیچ چیز از کردار نیک لازمتر نمیباشد./

