تبليغاتX
دختر آتش
سه شنبه 1388/08/19
پسر جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود سرش را به پنجره چسباند و با صدایی آرام با موبایلش پچ پچ میکرد.

زن چاقی که عقب تاکسی نشسته بود با مرد کناری اش سر راههای از بین بردن ترافیک بحث میکرد.

زن میگفت باید دنبال راههای زیر بنایی بود و مرد میگفت باید دنبال راههای فرهنگی گشت و فرهنگ سازی کرد.

من گفتم :" فرهنگ سازی هم زیر بنایی است ولی ترافیک بیشتر از فرهنگ سازی به خیابان سازی احتیاج داره."

راننده که میخواست اخبارو گوش کنه صدای رادیو رو زیاد کرد.

جوان که صدای دوستش را نمیشنید از راننده خواست که صدای رادیو را کم کند.

راننده که میخواست اخبار را بشنود به ما گفت:" یواش تر."

همان موقع مگسی بزرگ از پنجره آمد تو و ویز ویز کنان مشغول چرخیدن شد.

زن به مرد کناریش گفت:" به این مگس بگید بره بیرون."
مرد گفت:" بله؟"

زن گفت:" بی زحمت به این مگس بگید بره بیرون."

مرد گفت:" مگس لطفن برو بیرون."

زن گفت:" منو مسخره میکنید؟"

و به پسر جوان گفت:" بی زحمت این مگس رو بندازید بیرون."

پسر جوان گفت:" من از مگس چندشم میشه. شما بگیریدش من میندازمش بیرون."

زن گفت:" مرده شور برده چه تند تند هم این ور اون ور میره."

همیم موقع مگس روی دماغ زن نشست.

زن فریاد کشید:"اه...اه برو گمشو کثافت."

مگس از روی دماغ زن بلند شد روبروی ما زیر آینه ایستاد و رو به ما گفت:" ویز ویز ویز...ویز...ویز."

زن به مرد گفت:" چی داره میگه؟"

راننده گفت:" داره ویز ویز میکنه."

زن گفت:" نمیشه کشتش؟

مگس گفت:" ویز؟... ویز ویز ویز ویز."

و بعد از پنجره بیرون رفت.

زن گفت:" آخیش خوب شد رفت."

راننده گفت:" آمد مگسی پدبد و ناپیدا شد."

چند دقیقه ای سکوت شد.

بعد صحبتها را از سر گرفتیم.

زن گفت:" ویز ویز ویز..."

مرد گفت:" ویز ویز."

من گفتم:" ویزویز"

پسر جوان آرام با موبایل ویز ویز میکرد و راننده به ویز ویز رادیو گوش میکرد.

توی ایستگاه همه پیاده شدیم و ویز و ویز و ویز...

سروش صحت

 

پ.ن"زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد./

نوشته شده توسط آتوسا در 10:11 با موضوع: | لینک ثابت |