اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن، شايد آه و آخي زير سنگيني پاهايت باشد. دستهايت را از اين تكيه گاه جدا كن، شايد بخواهد نفسي بكشد و كمري راست كند. سنگيني بار زمانه و تاريخ را در پشته كرده و بر پشت نهاده بي هيچ چشمداشتي سالهاست كه ايستاده.
پاهايت را بردار، آهسته، آهسته تر گام بگذار، آهش اگر برخيزد نفرين آيندگان دامنت را خواهد گرفت. ميدانم زمان خوبي براي پند دادن نيست. ميدانم آمده اي مسافرتتا بند و زنجيرها را بگسلي تا از همه روزمرگي ها رها شوي تا دمي بياسايي. اما اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن شايد لازم نباشد پا بر گرده اش بگذاري.
ايران سرزمين تاريخ و طبيعت است. نميدانم در اين مسافرتي كه رفتي تاريخ را شنيدي؟ طبيعت را ديدي؟ يا اين كه تاريخ زير پاهايت خاك شد و طبيعت له.
جاي جاي اين سرزمين، هر جا كه اراده كني وترمز بزني، چيزي هست كه برايت از گذشته بگويد، جايي هست كه ريه هايت را پر از تازگي كند. گوش كن: ميشنوي زمزمه مبهم آب را؟ همهمه دلكش برگ را؟
تابستان فصل بيرون زدن از دل دود و دم و بوق و ماشين است، فصل گردش و مسافرت. اما در ميانه اين گشت و گذارها چه بخواهي چه نخواهي چيزهايي هست كه بايد مراقبشان بود:" وقتي رفتم بالاي مجسمه از من عكس بگير". "بيا بالا. از بالاي اين ديوار همه چيز معلوم است." براي گرفتن يك عكس نفرين آيندگان را به جان نخريم. كاري نكنيم كه آن تنديس يا آن ديوار، آن گنبد يا آن نقش و نگاره ها، آن طبيعت بكر دست نخورده، آب زلال رودخانه، آن همه دستكند روي ديواره كوه و ... تنها در عكسهاي شخصي من و شما باشد و آينده جز تلي خاك، بياباني بي حاصل و گندابي بد بو، چيز ديگري بهره اش نباشد.
در مسافرت امسالت روي چند ديوار تاريخي يادگاري نوشتي؟ سوار بر كدامين تنديسها عكس گرفتي؟ چند درخت تكيه گاه تاب بازيها و شيرين كاريهايت شدند؟ كدامين رود و رودخانه سطل زباله ات شد؟
عجب مسافرتي بو! رها و آسوده، بي خيال هر چند قيد و بند در خانه و محل كار هست!
اينها ديگر زمين خداست و تو آزادي هر كاري كه بخواهي بكني! راستي ما ازاديم كه هر كاري را بكنيم؟ تاريخ را خط خطي و طبيعت را پرپر؟ آيا ما آزاديم كه پوست پفك و چيپسهايمان، شيشه هاي نوشابه و بطريهاي نوشيدني را هر كجا كه خواستيم رها كنيم؟ راستي ما آزاديم كه به نام آزادي از قيد و بندهاي زندگي چند روز مسافرتمان را به كام طبيعت و تاريخ و صد البته به كام آيندگان تلخ كنيم؟
دستش از پنجره ماشين بيرون آمد، چيزي را به باد سپرد. زياد به دل نگيريد تنها يك كيسه بود پر از پوست ميوه و قوطي خالي نوشابه. ميدانيد در روز چند بار اين كار تكرار ميشود و چند نفر هر بار همين گونه ميكنند؟ ميدانيد انباشت اين روزها و ماهها چه كاخ زباله اي ميسازد؟
ميدانم كه ميدانيد. پس اگر جايي را ديديد پر از دار و درخت، اگر ترمز زديد و ايستاديد، اگر به همراه خانواده از خودرو پياده شديد و قصد پهن كردن زيرانداز كرديد اما به جاي زميني كه بايد پر از خاك پاك باشد و بوته هاي رونده، پهنه اي پر از زباله ديديد تعجب نكنيد.
اگر آه درختهاي دست و بازو شكسته، آخ آبهاي گير افتاده به دام تلنبار زباله و فغان ديوارهاي تاريخي پر از يادداشت و خاطره كامبيزها و مسعودها، آزارتان داد باز هم تعجب نكنيد. همين من و شماها اين كارها را كرده ايم. تعجب نكن، من و شما. بله من و شما.
اگر آدم خط خطي كردن تاريخ و پرپر كردن طبيعت نيستيد كافي نيست. يادتان باشد كه بايد جلوي خط خطي كردن ها را بگيريد چون نسل آينده نخواهد گفت تو اين كار را نكردي آن يكي كرد.
آينده ميگويد نسل گذشته همه چيز را از من گرفت. پس اگر ديدي كه يكي از هم نسلهايت بر گرده تنديسها، ديوارها، تاريخ و فرهنگت نشسته اگر او را از اين كار بازنداري و ساده از كنارش بگذري، تو هم به اندازه او گناهكاري.
طبيعت و گذر زمان يكي از عوامل فرسايش تاريخ و رنگ و رو رفتگيها هستند، دستهاي من و تو و لحظه اي كه گردش و مسافرت، عنوان رهايي و آسايش به خود نهاده اند را بر آن بيفزاييم چرا كه آدمي نه طبيعت است و نه زمانه. آدمي اگر نسنجيده بتازد، سيل ويرانگريست كه خان و مان، گذشته و آينده، همه را بر باد ميدهد.
در گشت و گذاريد؟ چشمهايتان را ببنديد، دستهايتان را باز كنيد، گوشهايتان را تيز كنيد، زمزمه آب، همهمه برگ، آواز باد، آواي پرندگان، همه و همه آن چيزهايي هستند كه دور از شهر به دنبالش آمده ايد.
گوشهايتان را تيز تر كنيد، آواي تاريخ را از اين در و ديوارها ميشنويد؟
اين تلفنهاي همراه و اين گوشيهاي موسيقي را كنار بگذاريد، مسافرت براي رهايي از قيد و بندها و رسيدن به آرامش تن و روان است.گوشهايتان را تيز تر كنيد، تيز و تيز تر، ايران را ميشنويد؟
پ.ن:مجید عزیز چون نه آدرسی گذاشته بودی و نه ایمیلی مجبور شدم اینجا جواب بدم
ببین عزیزم به نظر من تو مثل یک پرنده ای هستی که گذاشتنش تو قفس و براش هر روز آب و غذا میریزن و یک پرنده ماده(طبق گفته خودت) گذاشتن تو قفس. پیش خودت میگی من که چیزی کم ندارم آب و غذا که دارم جفت گیریم که میتونم بکنم پس دیگه چی کم دارم؟ یا به قول خودت به خاطر چی بجنگم؟ شاید همین جوری که گفتی فرقی با پرنده های دیگه نداشته باشی ولی به نظر من یک فرق خیلی خیلی بزرگ با اونا داری و اونم اینه که تو هیچ وقت پروازو تجربه نمیکنی! و تا پروازو تجربه نکنی هیجان و قشنگیشو درک نمیکنی.
امیدوارم تو هم بتونی این تجربه قشنگو کسب کنی!
رنگ صدایت آشنا!
سبز است
مثل دعای ربنا سبز است
غم نیست از دم سبزی پاییز
وقتی که آواز شما سبز است
بیداد را تحریر کن تحریر
"شور" آفرین تا نغمه ها سبز است
از یاوه ها چیزی نمیماند
باغ و وطن با این صدا سبز است.
بیوک ملکی
پ.ن: آنکه یک روز مبارزه میکند البته انسان خوبی است. آنکه یک ماه مبارزه میکند عالی است. آنکه سه سال مبارزه میکند کمیاب است. اما کسانی که تمام عمر در حال مبارزه اند اینها را نمیتوان نادیده انگاشت.
برشت
شاید هم باید از کارگردانان هنریمان انتقاد کنیم که در تمام این سالها فراموش کردند مردم ایران عاشق قهرمانان هستند. آخرین باری که قهرمانی ایرانی را از سیما به تماشا نشستم یا دکتر قریب بود یا نبارزانمان در سریال سربداران. اما عجیب که هیچکدام از آنها نه همانند زورو شمشیر داشتند و نه همانند جومونگ همیشه قهرمان و در حال نبرد بودند. قهرمانان ما جنسشان با افسانه ها فرق میکند اما آنقدر جذاب هستند که بتوتن جایگزین افسانه ای کره ای یا چینی و هالیوودی کرد. شاید هم به معنایی دیگر قهرمان پروری در دستور کار سیما و هنرمندان ما نیست.
خدا را شکر که سریال افسانه جومونگ به پایان رسید اما تصاویر او و همراهان کره ای اش تا پایان سال تحصیلی به همراه دانش آموزان ما خواهد بود. از امروز میتوان تجسم کرد در روزهای نخست تحصیلی پسران دانش آموز چگونه بعد از تعطیلی مدرسه خط کش های خود را به هم میکوبند و نقشه میکشند تا به امپراطوری "هان" یا چیزی شبیه آن حمله کنند. از کودکتان بپرسید دوست دارد پشت جلد دفتر مشقش تصویر شهرزاد قصه گو باشد یا آرش کمانگیر؟ به شما خواهد خندید و خواهد گفت:"جومونگ. اگر نبود بتمن شاید هم مرد عنکبوتی."
خدا را شکر که افسانه جومونگ تمام شد. اما عطش این مردم را برای دوست داشتن یک قهرمان یک اسطوره یک نجات دهنده چگونه میتوان پاسخ داد؟ کسی میگوید نگران نباش. سریال امپراطور باد در راه است.
ای کاش کسی پیدا میشد و قصه آرش کمانگیر و رستم و سهراب را به کره ایها میداد. ای کاش کره ایها کمی بیشتر ادبیات و تاریخ ما را بخوانند. ای کاش یک نفر بیاید و بگوید دکتر قریب هم خوب قهرمانی بود. سریالش هم خوب سریالی بود. حداقل از افسانه جومونگ بهتر بود.
ملک اصفهانی
ساده است تظاهر آشكار به خونسردي آنجا كه ميگويي "كاري نداشتم فقط ميخواستم احوالپرسي كنم." وقتي ميبيني دوستي در منزل نيست ساعتي كه بايد باشد ساده است مخفي كردن دلهره خانمان براندازي كه در پس سه بار زنگ خوردن تلفن و برنداشتن و نشنيدن صداي عزيزي آن سوي خط همه تار و پود وجودت را ميخراشد.
ساده است دختر سه ساله برادر را در آغوش كشيدن و شاهد آن بودن كه چطور چشمان بيگناهش ميسوزد از باقيمانده گازي كه در هوا پخش شده و سوال معصومانه اش را بي پاسخ گذاشتن وقتي ميپرسد:عمو چرا هوا شوره؟
ساده است تازه شدن اشكهاي ماسيده بر صورت مادران و پدران منتظر را ديدن و نظاره گر تلاش جانكاهشان بودن تنها براي يافتن نام جگرگوشه هاي بازنيامده به آغوششان در كاغذ هاي مانده بر ديوارهاي سيماني كه اگر باشد نامي در آن سجده شكري در پسشخواهد آمد و اگر نباشد باز...
ساده است رويت فيلم ظاهرن خنده دار "عروس فراري" از رسانه ملي! در حالي كه سر بچرخاني صدها زن و مرد و پير و جوان را ميبيني كه "فرار" ميكنند در كوچه پس كوچه هاي شهرت.
ساده است حس دائمي مراقبت در هر مكالمه يا آمد و شدي ساده...
ساده است شنيدن و ديدن و داشتن اين همه خبر "نيست" "نبودن" "رفتن".
ساده است ديدن تكه هاي آهن هواپيما ها كه قرار بوده جان پناه باشند براي پرواز و حالا خود گورستاني شده اند پاشيده و زخم خورده و شرمنده و از امانت درونشان فقط پاره هاي پيراهن مانده كه يوسف وار سوي چشم يعقوبهاي منتظرشان باشد.
و لابد ساده است مواجهه، درك و پذيرش اين همه سوال، اضطراب، اتفاق، برخورد و قهر و اشك، كه بر سر و دلت هوار ميشوند در لحظه لحظه اين روزهاي به غايت "ساده" به ياد صداي آن يكه تاز سيمين موي شعر و ادب پارسي:"آري زندگي سخت ساده است...و پيچيده نيز هم"
همين...
حبيب رضايي
عطر آزادی خود را میبویند
من به آزادی مرغان قفس می اندیشم
نه به پرواز و نگاه آنان
من به آن لحظه می اندیشم
که در آن رخصت پرواز کبوترهاست
من به آن هلهله گنجشگان مینگرم
که به هنگام غروب
چشم ها را به افق میدوزم
کاش مردی به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشیدی
در ظلمت قلب من
ظاهر میشد...
چشم ها را به افق میدوزم
کاش دستی ز زمین میرویید
و درخت دگری بر تن دشت سیه میکاشت
کاش دشتی ز زمین میرویید...
من به آزادی مرغان قفس
می اندیشم...
خسرو گلسرخی
به عشق شک نکن.
وقتی که هنوز به رویاهایت طعم عسل میدهد و کابوسهایت پر از صدای کلاغ است.
شک نکن که رویا و کابوس تصویری از خود تو اند که هر روز صبح عسل را با قار قار کلاغ سرو میکنی و نمیدانی چرا در تمام طول روز دلت گرفته است.
به عشق شک نکن به خودت شک کن که اگر کلاغها قار قار نکنند طعم شیرین عسل رل احساس نمیکنی...
نیلوفر لاری پور
پ.ن:من به فکر خستگیهای پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن

