آن قدر که اشکها خشک شوند.
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.
به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
کتاب"من او را دوست داشتم"آنا گاوالدا
چه انسان سخن گوی ناهوشمند که در اندیشه و گفتار و کردارش هیچگونه دادی دیده نمیشود از ارزش خود کاسته است.
ستایش و نیایش به خدای نیک کرداری که از همه آفریدگان گیتی که آدمی را با دهش نیروی سخن گویی و هوش و داد بر دیگر آفریدگان شهریاری بخشید تا با بدکاران هماوردی و پیکار کند و بر آنان چیره گردد.
۲)ای نا خدا.نا خدای من. سفر دهشتبارمان به پایان رسیده است. کشتی از همه مغاک ها به سلامت رست. به پاداش موعود رسیده ایم. بندرگاه نزدیک است. طنین ناقوسها را میشنویم. مردمان در جشن و سرورند. چشمهایشان پذیرای حصین کشتی است. آن سر سخت بی باک اما ای دل ای دل ای دل
وای از این قطره های سرخ خون فشان.
بر این عرشه که ناخدای من آرمیده است سرد و بی جان.
۳)انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه از دست رفته است.
آینه های ناگهان(قیصر امین پور)
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز میکنند
...
خاکستر تو را
باد سحرگهان هرجا که برد
مردی ز خاک رویید
پ.ن:به جای جمله "اگه شده بود" میگم"دفعه دیگه میشه"
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.
زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ ونيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد . پاي ما نيز ، همچون فيلها، اغلب بارشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.
پائولو کوئیلو
پ.ن: من اگر برخیزم.تو اگر برخیزی. همه بر میخیزند
من اگر بنشینم.تو اگر بنشینی. چه کسی برخیزد؟
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند
من چهره ام گرفته!
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو
وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد میزنم!!
پ.ن:ستیز من تنها با تاریکی ست و برای ستیز و نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم
به نعمت خرد و نور ایزدی مصلحم تا با اندیشه کردار و گفتار نیک. نور بر ظلمت جهل بتابم.

