تو ای پارسگرد، ای همه ریشه ام
شب و روز در فکر و اندیشه ام
ز تو جان من پر ز آتش بود
چه آتش که سوزان و سرکش بود
تویی پر شکوه و تویی دلپذیر
تویی جاودانه به فرهنگ و دیر
تویی دیدگاه همه مردمان
که مانی سرافراز تا جاودان
تو زیباتری زآنچه من خواستم
سخن را به نامت بیاراستم
نخستین چو خورشید گیتی فروز
برآید که شب را رساند به روز
کند آفرین بر تو و مهر تو
گشوده کند چهره بر چهر تو
پس از گردش نیمروزی خویش
بر آهنگ رفتن نهد پای خویش
نگاهش به سوی تو بر دوخته است
رخش زآتش مهر تو سوخته است
جهانی پر از پاکی و دیر پای
به خاکت نهفته به پاکیزه رای
جهاندار کوروش ابا زیب و فر
به خاک خفته به چندین هنر
خداوند داد و خداوند مهر
خداوند کیهان و گردان سپهر
ابا زایش کوروش نامدار
سپاسی نهادست بر روزگار
چو نامش درخشیدن آغاز کرد
زمانه به دل نغمه ای ساز کرد
جهان زو به هنجار آمد نخست
به داد و خرد روی گیتی بشست
هنر شد شکوفا ز آئین او
زمین پر ز آرامش و رنگ و بو
درفشی ز شاهین برافراشته
که بر اوج مهری فزون داشته
چنان چون به رزم و به بزم و شکار
به مردی و نیکی به به روزگار
ندیدست کس نیز همتای او
بدان چهره و برز و بالای او
همه دل به مهرش همی داشتند
درفشش به هر مرز برافراشتند
شبان خدا بود و شاه زمین
ز ما بر روانش هزار آفرین
غروبست و خورشید بر رهگذر
فرو میرود در جهانی دگر
نگاهش بود سوی آرامگاه
کجا خفته در آن جهاندار شاه
تو آرامگاه تراز و گران
پاینده مانی همی جاودان
مبیناد چشم بدی روی تو
نیازد کسی دست بر سوی تو
شکوهت ز اندیشه برتر بود
که خاکت ز بهر من افسر بود
چه زیبا بود رنگ هر سنگ تو
دل افروزی و فر و اورنگ تو
ندارم توان تا ستایش کنم
بدین جای فرخ نیایش کنم
غروب است و من پر نیاز آمدم
بدین خاک خسرو فراز آمدم
در این پارسگرد و در این مهد پاک
بریزم همی اشک بر روی خاک
تو ای دادگر شاه پوزش پذیر
به بینا دلی دست ما را بگیر
همه تار و پودم پر از مهر توست
جهان را نیازی بدان چهر توست
تویی فره فر شاهنشهان
که پاکیزه جانی و روشن روان
تویی آن نماینده پاک رای
که آوردت از بهر نیکی خدای
به درگاه تو با دلی پر امید
رسیدستم ایدون به کردار شید
همی خواهم از تو یکی داوری
که فرت به ایران زمین گستری
تو ای کوروش ای نیک آموزگار
پیام آور پاک پروردگار
ستایش کنم خاک پای تورا
نشستنگه جان فزای تو را
هم آرامگاهت که اندر جهان
بر او سوده سر خسروان و جهان
کنون بینم ایدر غروبست نیز
ز شب روز گشته چنین در گریز
دریغا از آن تخت و گاه مهی
دریغا از آن روزگار بهی
دریغا ز جوش زمین نبرد
سر دشمنان پست در زیر گرد
دریغا از آن مهربانی شاه
که با مهر بودش به دشمن نگاه
تو ای دادگر شهریار سترگ
به اندیشه پاک و به بینش بزرگ
روان رنجه داری ز رنجی گران
که چون گشت کردار ایرانیان
مباش اندرین کار اندوهگین
به یزدان و این خاک با آفرین
به مهر و به ماه و به فرهنگ و داد
به نیکی و رادی و فر و نژاد
به خورشید و بر چرخ گردان سپهر
بدان فره شاه خورشید چهر
که خورشید را باز،باز آوریم
جهان را به فرش نیاز آوریم
جهان آفرین یار باد اندرین
همان فر تو شهریار گزین
مهین بانو اسدی
پ.ن:من ادعا نمیکنم که همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ولی میتوانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم./
کوروش پسر کمبوجیه پادشاه پارسیان زادگاهش شهر انشان در شمال غرب شیراز است.
کوروش از کودکی نترس، شجاع و باهوش بود. زمانی که همسالان او مشغول بازی بودند، بر اسب برهنه مینشست و اسب را تاخت میبرد و دیگر بزرگ زادگان قوم وی که از او بزرگ تر بودند، از هوش و شجاعتش واهمه داشتند و مراقب او بودند. چون میدانستند که او به زودی مدعی حاکمیت میشود.
کمبوجیه، پدر کوروش و حاکم انشان که با همسایگان همیشه درگیر بود، هنگامی که کوروش به سن جوانی میرسد، از آنجا که برومندی و جنگاوری را در وی میبیند، او را سردار سپاه خویش میگمارد. کوروش نیز به نیکی به اعتماد پدر پاسخ میدهد. غارتگران و یاغیان را مطیع میسازد و همسایگان را به دوستی دعوت میکند. و سرزمین پارس یکپارچه را بنا مینهد.
کوروش میدانست که کوهستان جای مناسبی برای ایجاد مرکز حکومت است، پس منطقه پاسارگاد را که محصور در کوهها بود، به عنوان اولین پایتخت پارسها و هخامنشیان انتخاب کرد.
او در این دشت اولین چهار باغ تاریخ را بنا و نام خود را به عنوان پدر باغداری نوین ثبت کرد. با استفاده از شیوه باغسازی او حدود 200۰ سال بعد شاه عباس صفوی چهار باغ اصفهان را بنا کرد.
کوروش پس از ساخت این پردیس، جسد پدرش کمبوجیه را به این باغ منتقل کرد و برای او بارگاهی با شکوه بنا کرد.
کوروش که با اندیشه های بزرگ خود را شاه سرزمین پارس نامید، رفته رفته قلمرو خود را گسترش داد و اقوام و قبایل متعدد را تحت امر پادشاهی خود در آورد. او با مدیریتی بی بدیل امپراتوری هخامنشی را تاسیس کرد . به این صورت که هر یک از حکمرانیها و پادشاهیهای اطراف را به عنوان ایالتی مستقل با آزادی های خود اما متحد با پادشاهی هخامنشی درآورد.
کوروش پس از لشگرکشی به بابل و فتح بدون خونریزی آن، پس از آن که تعداد زیادی برده را اسیر در دست بابلیان دید، دستور داد: "تمام بردگان آزادند، مردم در نوع پرستش خدای خود مختارند، بردگان به سرزمین خویش بازگردانده شوند."
کوروش این جملات را بر لوحی گلی مینویسد و در آن خاطر نشان میشود که این کار را برای خشنودی اهورامزدا خدای بزرگ انجام میدهد و از اهورامزدا پایداری سرزمینش و پادشاهیش را درخواست میکند.
کوروش در زندگی خود بر خلاف اکثر پادشاهان تاریخ فقط یک همسر به نام کاساندرا داشت که تا آخر عمر خویش به وی علاقه مند بود و به او عشق میورزید.
کوروش پس از مرگ کاساندرا روزهای زیادی را عزاداری میکند و تا روز آخر زندگی به او وفادار میماند.
پ.ن: به چشمانی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد./
ای وطن فر فریدونت چه شد
خسرو و فرهاد مجنونت چه شد
ضربه های گاو سر گرزت کجاست
فرخ و گیو فریبرزت چه شد
ترکش چابک سوارانت کجاست
رستم دستان و دژبانت چه شد
نادر دوران جهانگیرت کجاست
بابک و آرش کمانگیرت چه شد
ای وطن بهرام و شاپورت کجاست
شیردل مردان مغرورت چه شد
ای وطن آبت چو خون جان ماست
خاک پاکت سرمه چشمان ماست
چشمه سار چشم گریانت که راست
دل غمین،زلف پریشانت چه راست
کوه الوند و دماوندت به جاست
زخمی جنگ نهاوندت به پاست
مرز و بومت از کرانی تا کران
نام زیبایت سرودی جاودان
ای وطن هستی تو پاینده باد
قلب دژخیمان ز غم آکنده باد
زارعی(آذرزاد)

