تبليغاتX
دختر آتش
یکشنبه 1388/11/18
ترسیده بودم از این تردید که دیرزمانی بین من و آسمان دیوار ساخته بود.

دلم میگرفت وقتی صدایم نریسده به آسمان پژمرده میشد و هیچ روزنه ای نبود تا حقیقت آبی را تجربه کنم.

ترسیده بودم.

اما امشب دوباره باران گرفت و کسی در دلم زمزمه کرد:" هنوز هم میشود به معجزه ایمان داشت. "

نیلوفر لاری پور

 

پ.ن: هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم.به مشکل بگو یه خدای بزرگ دارم./

نوشته شده توسط آتوسا در 0:35 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/11/10
صحبت از فرهنگ که نیازی به بهانه ندارد.

وقتی فرهنگ عمومی باشه که فبها(ها؟) یعنی اگر روز ملی فرهنگ عمومی هم نبود باز هم میتونستیم مثل دو تا آدم با فرهنگ که در مکانی با فرهنگ زندگی فرهنگی را میکنند در مورد فرهنگ حرف بزنیم!

پس بزنیم.

فرهنگ: نوعی داریوش. سینمایی در خیابان شریعتی که پاپ کورنهای خوبی دارد.کسی که این را دارد توی جمع دستش را همین جوری در بینی اش نمیکند.

عمومی: نوعی توالت. خصوصی نیست.مال همه. عمومی بنده هستی!(هاها) چیزی که همه در موردش محق باشند مثلن انتخاب شورای مدرسه!

بی فرهنگ: فاقد فرهنگ. فرهنگ ندار. فرهنگ درجه دو. کسی که این جوری است نباید توی جمع نوشابه گازدار بخورد. آن که دیگران را آناناس آلو یا چیزهایی از این دست ببیند!

فرهنگ خصوصی: فرهنگ غیر عمومی. باید این باشد تا آن هم باشد.متوجه شدید که؟ وقتی این باشد کسی در تنهایی اش نیز به فکر پاک سازی بینی اش نمی افتد و همچنین پس از نوشیدن نوشابه یا دوغ گاز دار بی صدا میماند.

ادب: آموختنی لقمان(راستش این را توی جدول دیدم) از اقوام نزدیک فرهنگ.کسی که این را دارد پس از صرف سوهان انگشتان دستش را غلاف میکند!

آداب: آموختنی های لقمان( به نظرم جدول خیلی آدم را با فرهنگ میکند.)

هنر: آرت(در تلفظ خیلی دقت شود لطفن!) افرادی که با این دوستمان در ارتباط هستند همچین خاص و مودار هستند.دوست قدیمی فرهنگ.

ارشاد: اندرز کردن. پندیدن. هدایت فرد یا افرادی به منظور اصلاح خویش یا خویشان برای بهینه سازی اوضاع محیطی.هنر سابق. دوست جدید و فعلی فرهنگ.

گشت ارشاد: ارتباطی به بحث ما ندارد.

فرهنگ عمومی: دیگر توضیح ندارد. کافی است زیپ کاپشنتان را هم کشیده و پا به بیرون از خانه بگذارید تا از نزدیم لمسش کنید یا لمستان کند.(یه هر حال لمس خوبه دیگه پم کشیده و برخیزید!) لیلی در این مورد مرد است.

محمد صفاجویی

 

پ.ن: زندگی هنگامه فریادهاست

        سرگذشت درگذشت یادهاست

      زندگی تکرار جان فرسودن است

       رنجمان تاوان انسان بودن است./      

 

نوشته شده توسط آتوسا در 0:25 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه 1388/11/04
راننده داشت به جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود و از اوضاع و احوالش گله داشت دلداری میداد:" باید امید و اراده داشته باشی...آدم با امید و اراده به همه چی میرسه.من خودم یه موقعی آه نداشتم با ناله سودا کنم ولی کم نیاوردم. چسبیدم به کار...حالا این ماشین مال خودمه. مقروض هم نیستم...خونه هم خریدم...عالی..."
همان موقع موتور سواری با سرعت جلویمان پیچید.

راننده۸ با عجله ترمز کرد ولی دیر شده بود و تاکسی محکم به موتور خورد و موتور سوار روی موتورش پرت شد و چندین متر روی زمین کشیده شد.

راننده گفت:"وای..."

سرش را روی فرمان گذاشت و دویاره گفت:" وای...وای..."

موتور سوار از جایش بلند شد و چند فحش آبدار نثار راننده کرد و سوار موتورش شد و رفت.

جوان به راننده گفت:" رفت."

راننده ناباورانه سرش را بلند کرد و دوباره تاکسی راه افتاد.

جوان گفت:" داشنید میگفتید..."

راننده پرسید:" چی میگفتم؟"

جوان گفت:" از امید و اراده میگفتید."

راننده گفت:" ولم کن."

سروش صحت

پ.ن" کسی را که امیدوار است هیچ گاه نا امید نکن شاید امید تنها دارایی او باشد./

نوشته شده توسط آتوسا در 2:25 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/10/19
برگها در باد میرقصند.

 ریشه ها در خاک عمیق میشوند و شاخه ها به خورشید اشاره میکنند.

 سبزتر از هر سبزی.

 هیچ رهگذری نام این درخت را نمیداند.

 بعضی بر آن دخیل میبندند و آرزوهایشان را به شاخه هایی که به سمت آسمان میرود گره میزنند.

گروهی در خنکای ساحلش آرام میگیرند و عده ای گیج و مات به این همه زیبایی و سبزی خیره میشوند.

هیچ کس نمیداند که این درخت تا پیش از سحرگاه امروز که در نسیم آغشته به عطر اذان غوطه ور شد شبیه من و تو بود.

نیلوفر لاری پور

 پ.ن: پا به هستی گذاشتیم که بخندیم یا بگرییم؟ این مرگ است که بر ما سایه افکنده یا حیاتی است دوباره؟؟

نوشته شده توسط آتوسا در 1:55 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 1388/10/09
خاله گفت: چینی نخر.

گفت: من خریدم خوب نیست لک می اندازد.

ملامین بخرم؟!

نه.چینی ساخت چین نخر.

رفتیم بازار. سراغ مغازه های چینی فروشی را گرفتیم.

گفتند: تیمچه حاجب الدوله دور حوض.

آنجا پر بود از مغازه های کوچک و بزرگ چینی فروشی با چینی های گوناگون و رنگارنگ.

هر کدام را که برمیداشتی پشتش زده بود:ارجینال انگلند. ارجینال جرمنی. ارجینال تایلند.

هیچ کدام از چینیهای آنجا چینی نبود. خدا.ندا پناه بر تو. خاله با این همه جنس غیر چینی چطور توانسته بود از این بازار جنس چینی گیر بیاورد.

یک نفر گفت: میتوانم کمکی بکنم.

لیوانی را که از روی پیشخوان مغازه اش برداشته بودم جلویش گرفتم و گفتم کجایی است؟

گفت: دنبال جنس خاصی میگردید؟

گفتم: گفتم فقط میخوام چینی نباشد.ببخشید منظورم این است که ساخت چین نباشد.

گفت: زیرش ارجینال انگلیس خورده اما ساخت چین است. کار تمیز و خوش دستی است. ۱۲ نفره.۱۵۶ پارچه.۳۵۰هزار تومان. خداوکیلی قیمتش هم خوب است.

جنس چینی نمیخواستم. سری چرخاندم. سرویس دیگری را نشان دادم و پرسیدم کجایی است؟

گفت: چینی

زیرش چیز دیگری نوشته بود ولی چینی بود.

گفتم: چینی نمیخواهم.

گفت: آبجی خیالت را راحت کنم توی این بازار به جز آدمها همه چیز چینی است.

 

پ.ن: ای کاش آدمی وطنش را/مثل بنفشه ها/...یکروز میتوانست/همراه خویش ببر/هرجا که خواست/در روشنای باران/در آفتاب پاک.../

نوشته شده توسط آتوسا در 0:57 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 1388/10/02
نمانیم کین بوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

ز بهر بر و بوم و فرزند خویش

زن و کودک و خرد و پیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که ایران به دشمن دهیم

 

پ.ن: من شکوفایی گلهای امید را در رویا میبینم و ندایی که به من میگوید: گر چه شب تاریک است...دل قوی دار سحر نزدیک است./

نوشته شده توسط آتوسا در 21:46 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1388/09/27
ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز

ای از گزند شهر پلیدان پناه من

ای جلوه طراوت و شادابی و شکوه

هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من

باز آمدم به سوی تو زان دور دورها

زانجا که صبح میشکفد خسته و ملول

زانجا که ماه در افق زدرگونه اش

در کام ابر میخزد آهسته و ملول

باز آمدم که قصه اندوه خویش را

با صخره های دامن تو بازگو کنم

وندر پناه سایه اندوه باغ هات

گلبرگهای خاطره را جستجو کنم

ای بس شبان روشن افسانه گون که من

در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام

وز ساحل سکوت تو با زورق خیال

تا خلوت خدایی افلاک رفته ام

همواره شادمانه و شاداب و پرشکوه

چون نوشخند روشنی بامداد باش

هان! ای بهشت خاطره! ای زادگاه من

سرسبز و جاودانه و بشکوه و شادباش

شفیعی کدکنی

 

پ.ن:اگر به دری رسیدی که قفل بزرگی بهش بود نترس چون اگر قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن./

نوشته شده توسط آتوسا در 23:19 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه 1388/09/17
تاکسی خالی توی ایستگاه بود. از راننده پرسیدم:" کی میرید؟"

راننده گفت:" هر وقت پر شه."

"کی پر میشه؟"

راننده گفت:" پنج دقیقه دیگه."...

جلوی تاکسی به انتظار نشستم. پنج دقیقه.۱۰ دقیقه. نیم ساعت...

از راننده پرسیدم:" نمیرید؟"

راننده گفت:" نمیدونم چرا امروز هیچ کس سوار تاکسی نمیشه؟"

بیرون را نگاه کردم.پیاده رو. ردیف درختها و آدمها...از تاکسی پیاده شدم و راه افتادم.

سروش صحت

پ.ن:من اعتراض دارم به رنگ سرخ که سوزاننده است. به آبی که سرده. به زرد که رنگ جداییه و هر رنگی که رنگ روح زندگی نیست. چون رنگ روح زندگی سبزه. فقط سبز/

قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در خانه سبز

نوشته شده توسط آتوسا در 21:48 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه 1388/08/19
پسر جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود سرش را به پنجره چسباند و با صدایی آرام با موبایلش پچ پچ میکرد.

زن چاقی که عقب تاکسی نشسته بود با مرد کناری اش سر راههای از بین بردن ترافیک بحث میکرد.

زن میگفت باید دنبال راههای زیر بنایی بود و مرد میگفت باید دنبال راههای فرهنگی گشت و فرهنگ سازی کرد.

من گفتم :" فرهنگ سازی هم زیر بنایی است ولی ترافیک بیشتر از فرهنگ سازی به خیابان سازی احتیاج داره."

راننده که میخواست اخبارو گوش کنه صدای رادیو رو زیاد کرد.

جوان که صدای دوستش را نمیشنید از راننده خواست که صدای رادیو را کم کند.

راننده که میخواست اخبار را بشنود به ما گفت:" یواش تر."

همان موقع مگسی بزرگ از پنجره آمد تو و ویز ویز کنان مشغول چرخیدن شد.

زن به مرد کناریش گفت:" به این مگس بگید بره بیرون."
مرد گفت:" بله؟"

زن گفت:" بی زحمت به این مگس بگید بره بیرون."

مرد گفت:" مگس لطفن برو بیرون."

زن گفت:" منو مسخره میکنید؟"

و به پسر جوان گفت:" بی زحمت این مگس رو بندازید بیرون."

پسر جوان گفت:" من از مگس چندشم میشه. شما بگیریدش من میندازمش بیرون."

زن گفت:" مرده شور برده چه تند تند هم این ور اون ور میره."

همیم موقع مگس روی دماغ زن نشست.

زن فریاد کشید:"اه...اه برو گمشو کثافت."

مگس از روی دماغ زن بلند شد روبروی ما زیر آینه ایستاد و رو به ما گفت:" ویز ویز ویز...ویز...ویز."

زن به مرد گفت:" چی داره میگه؟"

راننده گفت:" داره ویز ویز میکنه."

زن گفت:" نمیشه کشتش؟

مگس گفت:" ویز؟... ویز ویز ویز ویز."

و بعد از پنجره بیرون رفت.

زن گفت:" آخیش خوب شد رفت."

راننده گفت:" آمد مگسی پدبد و ناپیدا شد."

چند دقیقه ای سکوت شد.

بعد صحبتها را از سر گرفتیم.

زن گفت:" ویز ویز ویز..."

مرد گفت:" ویز ویز."

من گفتم:" ویزویز"

پسر جوان آرام با موبایل ویز ویز میکرد و راننده به ویز ویز رادیو گوش میکرد.

توی ایستگاه همه پیاده شدیم و ویز و ویز و ویز...

سروش صحت

 

پ.ن"زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد./

نوشته شده توسط آتوسا در 10:11 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1388/07/30
تقدیم به استاد محمدرضا شجریان

بلبلی

بر شاخسار نغمه ها

میتراود در جهان

میرهاند از عمق جان

شور آواهای مستی

ذوق شیدایی و عشق

در افق های جهان بیکران

آن هزار نازنین

در ترنم های رنگین

بر حریر نغمه های جاودانی

وجد و سوز و شوق های آن جهانی

بر دمد از عمق جانش

رازهای عاشقانه

یاد آرد از ازل

-ز آغاز بامدادان ازل

میکشد سوی ابد

پروازهای مرغ جان

بر آستان حضرت عشق

مینهد یاوه

خنجری بر حنجره

تا "فرو شوید" نوا

تا "فرو کوبد" صدا

بی خبر

از رازهای این جهانی

زعم آن کوته نظر

تا که زیبایی و عشق

در جهان باقی ست

تا نفسها در بدن داری

پرواز ده مرغ جان

در فضای نغمه ها

تا شکوفه بر درخت

سبز میخواند ترا...

بهروز صاحب اختیاری

پ.ن" خوب گوش کردن را یاد بگیریم شاید فرصتها بسیار آهسته در بزنند./

نوشته شده توسط آتوسا در 21:56 با موضوع: | لینک ثابت |