تبليغاتX
دختر آتش
ایران نگاه کن جمعه 1388/04/12 13:44
ایران نگاه کن

این جنگل است که ناباورانه میروید

بعد از حریق های پیاپی

ایران نگاه کن

جنگل هنوز پر ز طپش ایستاده است

با گیسوان درهم و رنگین

با دستهایی از جوانه و از گل

ایران نگاه کن نگاه کن نگاه

ایران نگاه کن

دامان پاک جنگل

آنک هزار دانه شکفته

اینک هزار مشت فشرده

من عاشقانه رویش این نسل تازه را

در واژه واژه شعر و ترانه ام

تصویر میکنم

من مرگ را به ترس

ترس را به خشم

خشم را به عشق سپردم

عشق را با خود کنون میان دریای جنگل برده ام

من در کنار یاران

فریاد با هزارانم

ایران نگاه کن ایران نگاه کن ایران نگاه کن....

 

پ.ن:من از پستی من از زاری من از خواری گریزانم

       منم دلبسته این خاک من فرزند ایرانم........../

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
با ریشه ها چه میکنید؟ سه شنبه 1388/04/09 21:10
ای دختران خاموش

در کوچه های دلتنگ

ای خستگان دلتنگ

در حجره های خاموش

عریان کنید گیسو

در باد صبحگاهی

بر طبل و دف بکوبید

آواز آرزو را

جاری کنید در باد

فریاد در گلو را

در شهر آشنایی

با کلبه های روشن

تا ساعت حقیقت

چیزی نمانده باقی

ای دختران خاموش...

پ.ن:گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است.با ریشه ها چه میکنید؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
آسمان سبز چهارشنبه 1388/04/03 19:55

جمعه – ساعت یک ظهر – در همه جای ایران به همراه آیندگان این خاک ، به همراه کودکان مان ، روی پشت بام ها الله واکبر میگوئیم و بادکنک سبز ِ امیدها و آرزوهامان را به پرواز در می آوریم . بریم رو به آسمون فریاد بزنیم که خدا ما میدونیم تو بزرگی ... بعد هم بادکنک ِ سبز آرزوهامون رو بفرستیم به آسمون ....تصور کن که آسمون یهو یه سایه ی سبز میندازه رو ایران ، کشورمون...  روی تهران ، رو شهرمون ...

از هر پشت بوم این خاک که یه بادکنک بره به آسمون ، دیگه حتمن خدا میاد پیشمون.

بعدش قشنگه ،بعدش اینا میخوان بگن که آشوبگرها با بادکنک هایی در دست به آسمان حمله ور شدند!

بعد همه دنیا میبینه ما داریم چه جوری میجنگیم واسه حق مون ، همه دنیا میبینه که ما جنگ طلب و آشوبگر به دنبال خونریزی نیستیم ، حق طلب و آزاد  به دنبال صلح و حقیقت هستیم.   کجای دنیا واسه گرفتن حق شون ، بادکنک ِ آرزو فرستادن به آسمون ؟  کدام اعتراض دنیا با شعار ندادن اینقدر رشد کرده و دوام داشته ؟ کدام اعتراض دنیا با این حد از خفقان و حتی با برپایی یک حکوت نظامی و خونریزی اینقدر صلح طلبانه جلو رفته ؟  

این سبک مدرن ِ ماست

با بادکنک ها ، گل ها و پارچه های سبز و البته سکوت.... حق مان را میگیریم

شما هنوز با چماق ها ، گلوله ها و عربده و فریاد دنبال ِ ما بدوید ...

پ.ن۱: شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا       آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن       من با صبوری بر جگر دندان فشردم.

پ.ن۲: با تشکر از پارادوکسی عزیز

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
...... سه شنبه 1388/03/26 23:53
نمیدونم حرفی هم میمونه واسه گفتن یا نه.

من فعلن حرفی ندارم.

الان دیگه وقت حرف نیست.وقت عمله

واسه ایرانمون دعا کنید

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
؟؟؟ یکشنبه 1388/03/24 12:3
حماسه حضورو ساختیم. کتک و فحششم خوردیم به امید خدا اشک آورشم استشمام کردیم. دیگه چی کار باید بکنیم؟

دوستان عزیزمون در فلسطین و افغانستان و پاکستان فقط شما تجربه این برخوردو دارین به نظرتون ما چی کار کنیم؟

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
وقتی به یاد می آورم... شنبه 1388/03/16 18:32
به یاد میاورم وقتی معلم به من آموخت بنویسم:ایران

نخست غرور گفتنش را آموختم!... و آموختم آزادی را با ایران.فریاد را با ایران... معلم به من یاد داد بنویسم ایران و بخوانم وطن من...و نسیم های جاری بودن را حس کردم و رویش پیچک دانایی را در تو در توهای وجودم لمس کردم و کم کم فهمیدم چیزها را و فهمیدم تفاوتها را.

من در اوراق فرسوده تاریخ خوبی دیدم در وطن. یکتا پرستی دیدم. من الوهیت یزدان را در تاریخ وطنم دیدم که در مقدس ترین دستنوشته عالم خواندم:

"...و از تو ای رسول سوال از ذوالقرنین میکنند.پاسخ ده که من به زودی حکایت او را به شما تذکر خواهم داد. ما او را در زمین رسالت و سلطنت و تمکن و قدرت بخشیدیم و در علم و هنر از هر چیزی رشته ای به دست او دادیم. او هم از آن رشته و وسیله حق پیروی کرده و موفقیت ها میافت... و ایا کافران میپندارند که بندگان با خلوص من غیر من کسی را دوست و یاور خود خواهند گرفت؟ (زهی پندار باطل) ما برای کافران دوزخ را منزلگاه قرار داده ایم." سوره کهف آیات ۸۳ تا ۱۰۲

... و ذوالقرنین کسی جز کوروش بزرگ نبود. بنده صالح پروردگار. من تقدس زیبای اندیشه هایش را می اندیشم. من عدالت و حکمت و دانایی او را میستایم. پدر سرزمین من. و به یاد میاورم که "نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود و نخستین واژه خداوند یک انسان." جبران خلیل جبران.

من خاک وطنم را در مشت گرفتم و غرور گرم نهان شده در ان را جذب کردم و از ان گرم شدم. من به خود بالیدم وقتی پاکی و عدالت ان چنان در تاریخ وطنم موج میزند که اولین قوانین حقوق بشر در تاریخ تمدن انسانها را کسی در سرزمین من نگاشته است و ان کسی جز کوروش بزرگ نبود.

من خویشتن گم شده خود را دریافتم در لا به لای خاک های وطن. انگاه که خواندم در دایره المعارفی بسیار کهن در کشور چین که هستی را مستطیلی بزرگ تجسم میکردند مرکز جهان ایران من بود. پارسه. و من... میبالم از این شور!

من درک کردم اصالت را از سنگها. من تمام ویرانه های سرزمینم را ارج مینهم. معماری و هنر مردان خدایی را. من در تمام این ویرانه ها عدالت و زیبایی را درک میکنم. من از این ویرانه ها هنوز صدای اوازهای مردانی شاد را میشنوم که ذکر تو را میگفتند خداوندا! مردانی که با عشق و با نیروی حیات جاودانگی خشتها و سنگها را بر روی هم میگذاردند. من میبالم وقتی صدای نغمه های خوش یادمانها را از لا به لای ویرانه سنگها میشنوم. بگذار دیگران ندانند...

جاودانگی را می اندیشم. و میاندیشم که ایا میتوان به فراموشی سپرد ماندگارها و یادمانها را؟ میاندیشم میتوان گذاشت و گذشت از میراثهای وطن؟ انچه از هویت من باقی مانده است! انچه از تمام بدخواهی ها و اتش گشودنهای دشمنان و تاختهای بیگانگان بر قلب دردناک سرزمین من باقی است؟ انچه حالا ویرانه هایی به نظر میایند. آه وطن من. من ذره ذره های خاکت را میپرستم. به سان کودکی دستهای مادرش را.

ای تاریخ از ان روز که ریاکاری در میان فرزندان آدم و حوا پیدا شد. از ان روز که بدها هم خواستند چهره های شیطانی خود را با نقاب ریاکاری و عوام فریبی بپوشانند. از ان روز که گوینده ها و نویسندگان تصمیم گرفتند به خاطر نان حقایق را واژگون قلمداد کنند اعتماد مردم از تو سلب شد. تاریخ.از ان روز که دریافتم سالیان دراز حقایقی از گذشته ام را پنهان کردی. ان روز که برای من از نازیباییهایت سخن گفتی تا من زیبایی های تمدنم را نبینم و هویتم را گم کنم اعتمادم از تو سلب شد.

ای اوراق فرسوده گواهی بده از تقدس ها از پاکیها. گواهی بده از تمدن سرزمین من. من فرسودگی ها را هم فریاد خواهم زد. من تمام اصالت خویش را در لابه لای کلمات تو گذاشته ام و نمیگذرم. من هویت بودنم را در میان برگ برگ صفحات تو جستجو میکنم و فریاد خواهم زد. چگونه خواهی توانست جاودانگی را از من بستانی؟!

کانون پاسارگاد

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
فردا طلوع خواهد کرد جمعه 1388/01/28 21:20
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامیتر از آن هستند که بشکنند.فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.
نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
گلها پرند از تضاد دوشنبه 1388/01/24 12:50
تو اخترک شازده کوچولو همیشه یک مشت گلهای خیلی ساده در می آمده.

گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته.

دست و پا گیر کسی نمیشده.

صبحی سر و کله اشان میان علفها پیدا میشده و شب از میان میرفته اند.

اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده بود و شازده کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرده بود.

بعید نبود که این هم نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کار آوردن گل شد.

شازده کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگ حاظر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید اما گل تو پناه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه کند.

رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد.

سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش میبست.

دلش نمیخواست مثل شقایقها با جامه مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

نمیخواست جز در اوج درخشندگی و زیباییش را نشان دهد!...

بله عشوه گری تمام عیار بود!

آرایش پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا این که سرانجام یک روز صبح درست با برآمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اینکه با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:

-اوه تازه همین حالا از خواب پا شده ام...عذر میخوام اگر موهام اینجور آشفته است...

شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

-وای چقدر زیبایید!

گل به نرمی گفت:

-مگر نه؟ من و آفتاب تو یه لحظه به دنیا آمدیم...

شازده کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکسته نفسی نیست اما راستی که چقدر هیجان انگیز بود!

-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است.بی زحمت برایم فکری بکنید.

و شازده کوچولو مشوش و درهم یک آبپاش آب خنک آورده و به گل داده بود.

با این حساب هنوز هیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود.

مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا شاخش حرف میزد یکهو درآمده بود که:

-نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم!

شازده کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:

-تو اخترک من ببرها به هم نمیرسند.تازه ببرها که علفخوار نیستند.

گل به گلایه جواب داده بود:

-من که علف نیستم.

و شازده کوچولو گفته بود:

-عذر میخوام...

-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم.

شازده کوچولو به خودش گفته بود:

-وحشت از جریان هوا؟...این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد...چه مرموز است این گل!

-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...

اما حرفش را خورده بود.آخر آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیر بیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمال شازده کوچولو را به اش یاداور شود.

با وجود این شازده کوچولو با همه حسن نیتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بدگمان شده بود.

حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی میکرد.

یک روز درد و دل کنان به من گفت:

-حقش بود به حرفاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکم را معطر میکرد. گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. چنگالهای ببر که آنجور دمغم کرده بود میبایست دلم را نرم کرده باشد...

یک روز دیگر هم به من گفت:

-آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایت روی کرد و کار او درباره اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایت به مهر و محبتی که پشت آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی میبردم. گلها پرند از این جور تضادها. اما خوب دیگر من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم...!

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
تاریکی شنبه 1388/01/15 18:6
زیبا ترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر میشوند.

پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی بدان که خداوند قصد داره یک تصویر زیبا ازت بندازه................................................./

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |
غفلت پنجشنبه 1387/12/15 14:15
ما آدمها همیشه صداهای بلند را میشنویم

پر رنگها را میبینیم

و کارهای سخت را دوست داریم

غافل از اینکه خوبها آسان می آیند

بی رنگ می مانند

و بی صدا میروند./

نوشته شده توسط آتوسا | موضوع: | لینک ثابت |