تبليغاتX
دختر آتش
سه شنبه 1388/08/19
پسر جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود سرش را به پنجره چسباند و با صدایی آرام با موبایلش پچ پچ میکرد.

زن چاقی که عقب تاکسی نشسته بود با مرد کناری اش سر راههای از بین بردن ترافیک بحث میکرد.

زن میگفت باید دنبال راههای زیر بنایی بود و مرد میگفت باید دنبال راههای فرهنگی گشت و فرهنگ سازی کرد.

من گفتم :" فرهنگ سازی هم زیر بنایی است ولی ترافیک بیشتر از فرهنگ سازی به خیابان سازی احتیاج داره."

راننده که میخواست اخبارو گوش کنه صدای رادیو رو زیاد کرد.

جوان که صدای دوستش را نمیشنید از راننده خواست که صدای رادیو را کم کند.

راننده که میخواست اخبار را بشنود به ما گفت:" یواش تر."

همان موقع مگسی بزرگ از پنجره آمد تو و ویز ویز کنان مشغول چرخیدن شد.

زن به مرد کناریش گفت:" به این مگس بگید بره بیرون."
مرد گفت:" بله؟"

زن گفت:" بی زحمت به این مگس بگید بره بیرون."

مرد گفت:" مگس لطفن برو بیرون."

زن گفت:" منو مسخره میکنید؟"

و به پسر جوان گفت:" بی زحمت این مگس رو بندازید بیرون."

پسر جوان گفت:" من از مگس چندشم میشه. شما بگیریدش من میندازمش بیرون."

زن گفت:" مرده شور برده چه تند تند هم این ور اون ور میره."

همیم موقع مگس روی دماغ زن نشست.

زن فریاد کشید:"اه...اه برو گمشو کثافت."

مگس از روی دماغ زن بلند شد روبروی ما زیر آینه ایستاد و رو به ما گفت:" ویز ویز ویز...ویز...ویز."

زن به مرد گفت:" چی داره میگه؟"

راننده گفت:" داره ویز ویز میکنه."

زن گفت:" نمیشه کشتش؟

مگس گفت:" ویز؟... ویز ویز ویز ویز."

و بعد از پنجره بیرون رفت.

زن گفت:" آخیش خوب شد رفت."

راننده گفت:" آمد مگسی پدبد و ناپیدا شد."

چند دقیقه ای سکوت شد.

بعد صحبتها را از سر گرفتیم.

زن گفت:" ویز ویز ویز..."

مرد گفت:" ویز ویز."

من گفتم:" ویزویز"

پسر جوان آرام با موبایل ویز ویز میکرد و راننده به ویز ویز رادیو گوش میکرد.

توی ایستگاه همه پیاده شدیم و ویز و ویز و ویز...

سروش صحت

 

پ.ن"زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد./

نوشته شده توسط آتوسا در 10:11 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1388/07/30
تقدیم به استاد محمدرضا شجریان

بلبلی

بر شاخسار نغمه ها

میتراود در جهان

میرهاند از عمق جان

شور آواهای مستی

ذوق شیدایی و عشق

در افق های جهان بیکران

آن هزار نازنین

در ترنم های رنگین

بر حریر نغمه های جاودانی

وجد و سوز و شوق های آن جهانی

بر دمد از عمق جانش

رازهای عاشقانه

یاد آرد از ازل

-ز آغاز بامدادان ازل

میکشد سوی ابد

پروازهای مرغ جان

بر آستان حضرت عشق

مینهد یاوه

خنجری بر حنجره

تا "فرو شوید" نوا

تا "فرو کوبد" صدا

بی خبر

از رازهای این جهانی

زعم آن کوته نظر

تا که زیبایی و عشق

در جهان باقی ست

تا نفسها در بدن داری

پرواز ده مرغ جان

در فضای نغمه ها

تا شکوفه بر درخت

سبز میخواند ترا...

بهروز صاحب اختیاری

پ.ن" خوب گوش کردن را یاد بگیریم شاید فرصتها بسیار آهسته در بزنند./

نوشته شده توسط آتوسا در 21:56 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/07/25

بنا بر گزارش بخش خبر بيست و سي شبكه "XYZ" در آمريكا! شخصي در تماس با اين شبكه ادعا كرده است كه نامش مايكل جكسون بوده و در سلامت كامل به سر ميبرد و عكسها، تصاوير و كليپهايي كه شبكه هاي مختلف جهاني پخش ميكنند متعلق به اوست. وي همچنين ادعا كرده كه هم اكنون در يكي از كشورهاي آفريقايي سكونت دارد و به زودي به آمريكا خواهد رفت و از كساني كه به دروغ وي را كشتاندند! شكايت خواهد كرد. مايكل همچنين در بخشي از اظهارات خود گفت:"برخي از عوامل كارشكن كه هم اكنون مشغول مرده جلوه دادن من هستند چند سال پيش نيز با مطرح كردن بحثهاي ضد اخلاقي و تعرض به بعضي قربانيان كم سن از سوي اينجانب قصد تخريب چهره بنده را داشتند كه در همينجا هر گونه اتهام را محكوم كرده و آن را تكذيب ميكنم."

اين خواننده همچنين با اشاره به يكي از كليپهاي خود"تريلر" گفت:" من دو دهه پيش اين امر را پيش بيني كرده بودم و با ساخت اين كليپ هشدار داده بودم كه از داخل گور ميتوانم بيرون بيايم! ولي در آن زمان توجهي به اين امر نشده بود."

لازم به ذكر است كه چند ماه پيش برخي از لابي هاي آپارتايد خبري مبني بر فوت اين خواننده عنوان كردند و با ارائه تصاوير مبهمي از آمبولانس! سعي داشتند فرضيه كشته شدن وي را حقيقي جلوه دهند. در عين حال اين گروه با اجراي كنسرتي در لس آنجلس و قرار دادن تابوتي مفخر سعي داشتند اذهان عمومي را گمراه كنند كه خوشبختانه با هوشياري مردم اين توطئه ناكام ماند. اين شبكه تلويزيوني همچنين در پي تحقيقاتي وسيع دريافت كه در كل جهان 5 نفر به نام مايكل جكسون وجود دارند كه 4 نفر آنها در شاخ آفريقا و يك نفر نيز در آلاسكا سكونت دارد و هيچ كدامشان حالا حالاها خيال مردن ندارند!

همايون حسينيان

 

پ.ن: من از زندگي توقع بي طرفي ندارم.

نوشته شده توسط آتوسا در 13:29 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه 1388/07/20

ول كنيد اسب مرا

راه توشه سفرم را و نمدزينم را

و مرا هرزه درا،

كه خيالي سركش

به در خانه كشانده ست مرا

رسم از خطه ي دوري، نه دلي شاد در آن

سرزمين هايي دور

جاي آشوبگران

كارشان كشتن و كشتار، كه از هر طرف و گوشه آن

مينشانيد بهارش گل با زخم جسدهاي كسان.

فكر ميكردم در ره، چه عبث

كه از اين جاي بيابان هلاك

ميتواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر

در بد و خوب كه هست

و بگيرد مشكل آسان

و جهان را داند

جاي كين و كشتار

و خراب و خذلان

ولي اكنون به همان جاي بيابان هلاك

بازگشت من ميبايد، با زيركي من كه به كار

خواب پر هول و تكاني كه ره آورد من از اين سفرم هست و هنوز

چشم بيدارم و هر لحظه بر آن ميدوزد

هستي ام را همه در آتش بر پا شده اش ميسوزد

از براي من ويران سفر گشته مجال دمي استادن نيست

منم از هر كه در اين ساعت غارت زده تر

همه چيز از كف من رفته به در

دل فولادم با من نيست

دل فولادم را بي شكي انداخته است

دست آن قوم بد انديش در آغوش بهاري كه گل اش گفتم از

خون و ز زخم

وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم

_ناروا در خون پيچان

بي گنه غلتان در خون_

دل فولادم را زنگ كند ديگرگون

نيما يوشيج

نوشته شده توسط آتوسا در 10:27 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1388/07/16

هفته اي كه گذشت ايرانيان هنرمند و ورزشكار دو جايزه مهم گرفتند و دو واكنش متفاوت از خود نشان دادند.

پرويز پرستويي بازيگر سينما جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره باتومي را به خاطر بازي در فيلم بيست دريافت كرد و آن را به مردم ايران اهدا كرد. از آن طرف هم حميد سوريان قهرمان كشتي فرنگي آسيا شد و مدالش را به م.ا تقديم كرد. بنابراين اين دو چهره هنري و ورزشي به خاطر واكنش به جوايزشان در كانون خبرها قرار گرفتند.

پ.ن: اندک آسیبی که دیگران میتوانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند در برابر شادی ای که در زندگی میابیم و احساس میکنیم هیچ است. دیگر لازم نیست جوشنهای سنگین به تن کنیمُ سپرهای آزارنده به دست بگیریم و سلاح های خطر بار برداریم. معصومیت از ما محافظت خواهد کرد.

پائولوکوئیلو

جمله قشنگیه ولی به نظر شما واقعیت داره؟؟؟

نوشته شده توسط آتوسا در 11:7 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/07/11

الان يك هفته اي ميشه كه نن جون بعد از اينكه براي مشكل آسانسور پيش مديريت محترم رفته بود و چند روز پيداش نبود، بدون كوچكترين حرفي از علت مفقود شدنش برگشته و اين چند روز هم تفريحش شده تلويزيون و وقتي تلويزيون رو روشن ميكنه فقط بخش تبليغاتشو نگاه ميكنه ولي گمونم اين آگهي ها برعكس عمل ميكنن. چون حتا يه دونه از اين كالاهارو نميخره.

ديروز وقتي كه ننه جون من از خريد برگشت ديدم كه خلاف انتظارم چيزهايي خريده كه اطلن انتظارشو نداشتم. مثلن به جاي آب معدني، نوشابه خريده حالا جالب اينكه مشكل قند هم داره.

 ميگم:" ننه جون واسه چي نوشابه خريدي؟"

ميگه:" آب معدنيش واتا بود."

ميگم:" خوب مگه چه اشكالي داره؟"
ميگه:" آب معدني واتا ميگن مال فلان ورزشكار آدمو چاق ميكنه. من هم به خاطر رژيم نميتونم اينقدر ناپرهيزي كنم!"

ميگم:" اين چه ربطي به نوع آبش داره؟ آب آبه هيچ فرقي هم با هم ندارن."

ميگه:" چرا خيلي فرق دارن"

بعد يهو حرفشو عوض ميكنه و ميگه:"راستي فلاني هم اخراجي شد؟"
گفتم:" اخراجي نشد تو اخراجي هاي 1و 2 بازي كرده."
بهم ميگه:"..."
من هم وقتي ديدم داره حرفاي مورد دار ميزنه سريع رفتم يه قرص آرامبخش كه مدير ساختمون بهم هديه كرده بود براش آوردم و در يك حركت غافلگير كننده اونو با همون نوشابه اي كه خريده بود دادم خورد. پس از چند لحظه ديدم قيافه اش مهربون تر شده و همش ميخنده!

بعد رو ميكنه به من و ميگه:" ننه جون اين قرصي كه بهم دادي داره منو از دغدغه هاي اين دنيا خارج ميكنه و الان احساس پرواز دارم!"

من هم بهش گفتم:" ديگه نميخواي از هنرپيشه اي ورزشكاري حرف بزني؟"
ميگه:" نه ننه جون! منو چه به اين حرفا."

من هم آروم بردمش تو اتاقش كه كمي بخوابه.

همايون حسينيان

نوشته شده توسط آتوسا در 10:55 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/07/04

بر آبها دست ميكشم

بر پوست درختان

بر سنگها، صخره ها، علفها

بر آن چيزها كه در خيال من است و

اكنون اينجا نيست

پاهاي ورم كرده را

بر كف سيماني ميسايم

لكه هاي خون را

از جداره ناخن ها بيرون ميكشم

و چهره از ياد رفته ام را

در پياله اي آب مينگرم

كه در خاطره هاي من هست و

اكنون اينجا نيست

بايد به ياد بياورم چهره خود را

بايد به ياد بياورم صداي زنم را

بايد با دخترم براي راهپيمايي فردا قرار بگذارم

بايد زير و بم صداي كسانم را مرور كنم

بايد اين خرچنگ را از گلوي خودم بردارم

بايد حنجره ام را از اين كرختي خلاص كنم

بايد آواز بخوانم، فرياد برارم، جيغ بكشم

بايد در اين مربع كوچك

تا ميتوان ضربدر بزنم

بايد نام خودم را

نام كسانم را

نامه دخترم، زنم، پسرانم را

بايد نام بقال محله، خيابانهاي شهر،

پاركها، كوچه ها، كافه ها، كتابفروشيها

بايد تمام نامهاي رو به فراموشي را

روزي هزار بار تكرار كنم

بايد به ياد بياورم "من"ام را

بايد به ياد بياورم لبخندم را

بايد به ياد بياورم ليوان را، ملافه را

چاي صبح را، نان برشته را

كتاب را، روزنامه را، خودكار را

بايد به ياد بياورم

بايد به ياد بياورم

من انسانم

تكرار ميكنم...تكرار ميكنم

انسان

...

انسان

...

من انسانم!

بايد به ياد بياورم!

 حافظ موسوی

نوشته شده توسط آتوسا در 14:12 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه 1388/06/29
 

اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن، شايد آه و آخي زير سنگيني پاهايت باشد. دستهايت را از اين تكيه گاه جدا كن، شايد بخواهد نفسي بكشد و كمري راست كند. سنگيني بار زمانه و تاريخ را در پشته كرده و بر پشت نهاده بي هيچ چشمداشتي سالهاست كه ايستاده.

پاهايت را بردار، آهسته، آهسته تر گام بگذار، آهش اگر برخيزد نفرين آيندگان دامنت را خواهد گرفت. ميدانم زمان خوبي براي پند دادن نيست. ميدانم آمده اي مسافرتتا بند و زنجيرها را بگسلي تا از همه روزمرگي ها رها شوي تا دمي بياسايي. اما اگر زماني دست داد و فرصتي يافتي زير پاهايت را هم نگاه كن شايد لازم نباشد پا بر گرده اش بگذاري.

ايران سرزمين تاريخ و طبيعت است. نميدانم در اين مسافرتي كه رفتي تاريخ را شنيدي؟ طبيعت را ديدي؟ يا اين كه تاريخ زير پاهايت خاك شد و طبيعت له.

جاي جاي اين سرزمين، هر جا كه اراده كني وترمز بزني، چيزي هست كه برايت از گذشته بگويد، جايي هست كه ريه هايت را پر از تازگي كند. گوش كن: ميشنوي زمزمه مبهم آب را؟ همهمه دلكش برگ را؟

تابستان فصل بيرون زدن از دل دود و دم و بوق و ماشين است، فصل گردش و مسافرت. اما در ميانه اين گشت و گذارها چه بخواهي چه نخواهي چيزهايي هست كه بايد مراقبشان بود:" وقتي رفتم بالاي مجسمه از من عكس بگير". "بيا بالا. از بالاي اين ديوار همه چيز معلوم است." براي گرفتن يك عكس نفرين آيندگان را به جان نخريم. كاري نكنيم كه آن تنديس يا آن ديوار، آن گنبد يا آن نقش و نگاره ها، آن طبيعت بكر دست نخورده، آب زلال رودخانه، آن همه دستكند روي ديواره كوه و ... تنها در عكسهاي شخصي من و شما باشد و آينده جز تلي خاك، بياباني بي حاصل و گندابي بد بو، چيز ديگري بهره اش نباشد.

در مسافرت امسالت روي چند ديوار تاريخي يادگاري نوشتي؟ سوار بر كدامين تنديسها عكس گرفتي؟ چند درخت تكيه گاه تاب بازيها و شيرين كاريهايت شدند؟ كدامين رود و رودخانه سطل زباله ات شد؟

عجب مسافرتي بو! رها و آسوده، بي خيال هر چند قيد و بند در خانه و محل كار هست!

اينها ديگر زمين خداست و تو آزادي هر كاري كه بخواهي بكني! راستي ما ازاديم كه هر كاري را بكنيم؟ تاريخ را خط خطي و طبيعت را پرپر؟ آيا ما آزاديم كه پوست پفك و چيپسهايمان، شيشه هاي نوشابه و بطريهاي نوشيدني را هر كجا كه خواستيم رها كنيم؟ راستي ما آزاديم كه به نام آزادي از قيد و بندهاي زندگي چند روز مسافرتمان را به كام طبيعت و تاريخ و صد البته به كام آيندگان تلخ كنيم؟

دستش از پنجره ماشين بيرون آمد، چيزي را به باد سپرد. زياد به دل نگيريد تنها يك كيسه بود پر از پوست ميوه و قوطي خالي نوشابه. ميدانيد در روز چند بار اين كار تكرار ميشود و چند نفر هر بار همين گونه ميكنند؟ ميدانيد انباشت اين روزها و ماهها چه كاخ زباله اي ميسازد؟

ميدانم كه ميدانيد. پس اگر جايي را ديديد پر از دار و درخت، اگر ترمز زديد و ايستاديد، اگر به همراه خانواده از خودرو پياده شديد و قصد پهن كردن زيرانداز كرديد اما به جاي زميني كه بايد پر از خاك پاك باشد و بوته هاي رونده، پهنه اي پر از زباله ديديد تعجب نكنيد.

اگر آه درختهاي دست و بازو شكسته، آخ آبهاي گير افتاده به دام تلنبار زباله و فغان ديوارهاي تاريخي پر از يادداشت و خاطره كامبيزها و مسعودها، آزارتان داد باز هم تعجب نكنيد. همين من و شماها اين كارها را كرده ايم. تعجب نكن، من و شما. بله من و شما.

اگر آدم خط خطي كردن تاريخ و پرپر كردن طبيعت نيستيد كافي نيست. يادتان باشد كه بايد جلوي خط خطي كردن ها را بگيريد چون نسل آينده نخواهد گفت تو اين كار را نكردي آن يكي كرد.

آينده ميگويد نسل گذشته همه چيز را از من گرفت. پس اگر ديدي كه يكي از هم نسلهايت بر گرده تنديسها، ديوارها، تاريخ و فرهنگت نشسته اگر او را از اين كار بازنداري و ساده از كنارش بگذري، تو هم به اندازه او گناهكاري.

طبيعت و گذر زمان يكي از عوامل فرسايش تاريخ و رنگ و رو رفتگيها هستند، دستهاي من و تو و لحظه اي كه گردش و مسافرت، عنوان رهايي و آسايش به خود نهاده اند را بر آن بيفزاييم چرا كه آدمي نه طبيعت است و نه زمانه. آدمي اگر نسنجيده بتازد، سيل ويرانگريست كه خان و مان، گذشته و آينده، همه را بر باد ميدهد.

در گشت و گذاريد؟ چشمهايتان را ببنديد، دستهايتان را باز كنيد، گوشهايتان را تيز كنيد، زمزمه آب، همهمه برگ، آواز باد، آواي پرندگان، همه و همه آن چيزهايي هستند كه دور از شهر به دنبالش آمده ايد.

گوشهايتان را تيز تر كنيد، آواي تاريخ را از اين در و ديوارها ميشنويد؟

اين تلفنهاي همراه و اين گوشيهاي موسيقي را كنار بگذاريد، مسافرت براي رهايي از قيد و بندها و رسيدن به آرامش تن و روان است.گوشهايتان را تيز تر كنيد، تيز و تيز تر، ايران را ميشنويد؟

پ.ن:مجید عزیز چون نه آدرسی گذاشته بودی و نه ایمیلی مجبور شدم اینجا جواب بدم

ببین عزیزم به نظر من تو مثل یک پرنده ای هستی که گذاشتنش تو قفس و براش هر روز آب و غذا میریزن و یک پرنده ماده(طبق گفته خودت) گذاشتن تو قفس. پیش خودت میگی من که چیزی کم ندارم آب و غذا که دارم جفت گیریم که میتونم بکنم پس دیگه چی کم دارم؟ یا به قول خودت به خاطر چی بجنگم؟ شاید همین جوری که گفتی فرقی با پرنده های دیگه نداشته باشی ولی به نظر من یک فرق خیلی خیلی بزرگ با اونا داری و اونم اینه که تو هیچ وقت پروازو تجربه نمیکنی! و تا پروازو تجربه نکنی هیجان و قشنگیشو درک نمیکنی.

امیدوارم تو هم بتونی این تجربه قشنگو کسب کنی!

 

نوشته شده توسط آتوسا در 14:17 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 1388/06/25
شعری برای محمدرضا شجریان

رنگ صدایت آشنا!

سبز است

مثل دعای ربنا سبز است

غم نیست از دم سبزی پاییز

وقتی که آواز شما سبز است

بیداد را تحریر کن تحریر

"شور" آفرین تا نغمه ها سبز است

از یاوه ها چیزی نمیماند

باغ و وطن با این صدا سبز است.

بیوک ملکی

پ.ن: آنکه یک روز مبارزه میکند البته انسان خوبی است. آنکه یک ماه مبارزه میکند عالی است. آنکه سه سال مبارزه میکند کمیاب است. اما کسانی که تمام عمر در حال مبارزه اند اینها را نمیتوان نادیده انگاشت.

برشت

 

نوشته شده توسط آتوسا در 21:14 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1388/06/21
قهرمان پروری در ذات و فرهنگ ماست. شاید برای همین است که بسیاری از ایرانیها شیفته افسانه جومونگ شدند. او یک قهرمان است که به دنبال هدفی والاست و همواره خداوند او را کمک میکند. اما چه شد که جومونگی که تاکید میشود افسانه است قهرمان ما میشود. سوپر من ها‌‌ زوروها مردهای عنکبوتی همه و همه افسانه هایی بودند که مردم ایران همانند دیگر اهالی کره زمین آنها را به عنوان قهرمانان خود باور کردند و با آنها زیستندو اما به راستی ایرانی که نیمی از افتخارش از گذشته است و به وزیدن هر بادی نام کوروش و داریوش و رستم و آرش کمانگیر و امیرکبیر و غلامرضا تختی را به میان میکشد آیا آنچنان از قهرمان تهی است که کودکانش آرزو میکنند در بزرگسالی جومونگ شوند.؟ ما دستمان خالی است یا اسطوره ها و قهرمانان واقعی مان غیر واقغی هستند؟

شاید هم باید از کارگردانان هنریمان انتقاد کنیم که در تمام این سالها فراموش کردند مردم ایران عاشق قهرمانان هستند. آخرین باری که قهرمانی ایرانی را از سیما به تماشا نشستم یا دکتر قریب بود یا نبارزانمان در سریال سربداران. اما عجیب که هیچکدام از آنها نه همانند زورو شمشیر داشتند و نه همانند جومونگ همیشه قهرمان و در حال نبرد بودند. قهرمانان ما جنسشان با افسانه ها فرق میکند اما آنقدر جذاب هستند که بتوتن جایگزین افسانه ای کره ای یا چینی و هالیوودی کرد. شاید هم به معنایی دیگر قهرمان پروری در دستور کار سیما و هنرمندان ما نیست.

خدا را شکر که سریال افسانه جومونگ به پایان رسید اما تصاویر او و همراهان کره ای اش تا پایان سال تحصیلی به همراه دانش آموزان ما خواهد بود. از امروز میتوان تجسم کرد در روزهای نخست تحصیلی پسران دانش آموز چگونه بعد از تعطیلی مدرسه خط کش های خود را به هم میکوبند و نقشه میکشند تا به امپراطوری "هان" یا چیزی شبیه آن حمله کنند. از کودکتان بپرسید دوست دارد پشت جلد دفتر مشقش تصویر شهرزاد قصه گو باشد یا آرش کمانگیر؟ به شما خواهد خندید و خواهد گفت:"جومونگ. اگر نبود بتمن شاید هم مرد عنکبوتی."

خدا را شکر که افسانه جومونگ تمام شد. اما عطش این مردم را برای دوست داشتن یک قهرمان یک اسطوره یک نجات دهنده چگونه میتوان پاسخ داد؟ کسی میگوید نگران نباش. سریال امپراطور باد در راه است.

ای کاش کسی پیدا میشد و قصه آرش کمانگیر و رستم و سهراب را به کره ایها میداد. ای کاش کره ایها کمی بیشتر ادبیات و تاریخ ما را بخوانند. ای کاش یک نفر بیاید و بگوید دکتر قریب هم خوب قهرمانی بود. سریالش هم خوب سریالی بود. حداقل از افسانه جومونگ بهتر بود.

ملک اصفهانی

نوشته شده توسط آتوسا در 12:7 با موضوع: | لینک ثابت |